سرباز مقدونيه محارست كنند . مابقى عساكر او در خارج شهر اردو زده بودند . بعد از انقضاى سى روز اسكندر از راه بصره به شوش رفت و به والى بابل - آپولو « 3 » - در وقت رفتن سه كرور وجه نقد داد كه به مخارج علوفهء قشون برساند . دفعهء دويم كه اسكندر به بابل آمد در سيصد و بيست و چهار قبل از ميلاد بود . تفصيل آنكه بعد از فتح ايران و تركستان و قسمتى از هندوستان به بابل مراجعت نمود و آنوقت چون اين شهر مركز مملكت او بود خواست آن را دار الملك كند . ولى چون به نه فرسخى بابل رسيد ، منجمين كلدانى كه در علم نجوم و كهانت و رمل كمال مهارت را داشتند خدمت او آمده عرض كردند موافق سير كواكب و قاعده كه از تأثير نجوم در دست داريم چنين مشاهده كردهايم كه اگر پادشاه قدم در شهر گذارد فوت او رسيده در همين شهر درخواهد گذشت . اسكندر از اين سخنان زياد درهم شده قرار داد كه عمدهء قشون خود را به بابل روانه كند و خود با معدودى از خواص در چند فرسخى بابل اردو زده آنجا را مقر سلطنت سازد . سرداران سپاه كه از طول سفر منزجر و از چادرنشينى كسل شده بودند آناگزارك « 4 » فيلسوف را ديده از او خواهش نمودند كه خدمت اسكندر رفته با دلايل حكمتى رد قول كلدانيان نمايد و پادشاه را ترغيب به ورود شهر نمايد . اسكندر كه خود شاگرد ارسطو و تربيت شدهء آن فيلسوف بود ، سخن اين حكيم دانشمند را قبول كرده با جلال زياد وارد شهر بابل گرديد . اهالى شهر مقدم او را پذيرفته او را پذيرائى شايان نمودند . بعد از ورود به شهر ، سفراى دولى كه مفتخر به دوستى اسكندر و مايل به انعقاد عهدنامه با او بودند و فرستادگان مللى كه در تحت سلطنت اين پادشاه داخل شده بودند وارد بابل گشتند . اسكندر آنها را پذيرفت و روز اول سفرائى كه به جهت قرارداد مذهبى آمده بودند و روز دوم ايلچيهائى كه هدايا آورده بودند روز سيم مأمورينى كه به دربار او از جانب دول آمده بودند و ملتمس ايشان اين بود كه ميان ايشان و دول همسايه ، اسكندر حكم و ثالث باشد و تعيين حدود نمايد و روز چهارم فرستادگان مللى كه به جهت تعيين خراج و ماليات آمده بودند و روز پنجم اقوام و عشيرهء كسانى كه به حكم اسكندر آنها را جلاى وطن
هامش
( 3 ) -Appoladore .( 4 ) -Anaxarque .