تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
داده بودند و به تضرع و التماس آمده به حضور اسكندر نايل شدند . بعد از جواب و مرخصى اين جمله ، اسكندر مشغول عيش شد . در آن‌وقت شوكت او به سرحد كمال رسيده بود و اغلب از اهالى ربع مسكون در ربقهء اطاعت او بودند . لهذا وقت رسيدن آفت عين الكمال دررسيده علامات بدبختى كه مقدمهء فناى او بود بناى ظاهر شدن را نهاد . از جمله روزى اسكندر به حمام رفت و لباس سلطنت كه از بر دور كرده بود سر حمام گذاشت . ناگاه محبوسى از زنجيرخانهء پادشاهى بند و كند را شكسته و پاره كرده بدون اين‌كه مستحفظين مطلع شوند خود را به حمام رسانيده لباس سلطنت را پوشيده تاج را بر سر گذاشت و به‌جاى اسكندر نشست . اسكندر كه از حمام بيرون آمد ديگرى را به‌جاى خود ديد . بدون تغير از او سؤال كرد كه مقصود از اين عمل چيست ؟ محبوس جواب داد كه خود نيز متحيرم كه چگونه مستخلص و با اين لباس در اينجا نشسته‌ام ؟ اسكندر نهايت مشوش شده منجمين كلدانى را احضار كرده تفصيل را به ايشان اظهار كرد . ايشان صلاح در اين ديدند كه اسكندر اين شخص را به قتل رساند تا اگر صدمه‌اى در آن اوان بنا بوده كه به پادشاه برسد از او صرف و به اين بدبخت راجع گردد و تمام اين لباس و تاج را به فقرا و مساكين بخشد . اسكندر به اين گفته عمل نمود ولى در نفس خود اضطراب و تشويش غريبى داشت و حرف اول منجمين كلدانى او را به خاطر آمده منتظر صدمهء بزرگى بود . خواص براى آن‌كه او را از خيال و تشويش دور دارند اقسام اسباب عيش و نشاط را براى او فراهم مىآوردند . از جمله روزى به جهت تفرج قايقها و كشتى كوچك زيادى در روى شط حاضر ساختند . اسكندر با جمعى از حكما و ندما و سرداران به كشتيها نشسته سه روز و سه شب كشتى اسكندر از ساير سفاين دور افتاده مفقود شده بود و اسكندر را واهمهء هلاكت گرفته تن به مرگ داده بود . روز سيم به دهنهء نهرى رسيده كه از شط او را جدا كرده به بابل مىبردند . نهر به قدرى تنگ بود كه كشتى اسكندر به زحمت مىگذشت . شاخهء درختى كه اطراف نهر كاشته شده بود تاج اسكندر را از سرش به آب افكند . يكى از پاروزنها خود را در آب افكنده تاج را به درآورده و براى آن‌كه به سهولت شنا كند تاج را بر سر گذاشت . اسكندر از وقوع اين قضيه نيز اضطراب و ملالتش زيادتر شد . بعد از ورود به بابل ، منجمين معهود را طلبيده سانحهء تازه را براى ايشان گفت . ايشان عرض كردند