شعر
لست آسى من اصبهان على شىء * سوى مائها الرحيق الزلال
و نسيم الصبا و منخرق الريح * و جو صاف على كل حال
و لها الزعفران و العسل الماذى * و الصافنات تحت الجلال
از اين جهت حجاج يكى از كسانى را كه حاكم اصفهان كرده بود به او مىگفت ترا حاكم شهرى كردهام كه سنگش سرمه است و مگسش نحل و علفش زعفران . شاعرى ديگر گفته :
شعر
لست آسى باصبهان على شىء * انا ابكى عليه عند رحيل
غير ماء يكون بالمسجد الجامع * صاف مروق مبذول
و خاك اصفهان گرم و سخت و زياد محتاج به خاشاك است براى زراعت از همين جهت خاشاك در آن خيلى قيمت دارد . حكايت كرد مرا تاجرى اصفهانى ، گفت يكى از دولتمندهاى اين بلد مردم را ضيافت مىكرد به شرط آنكه در خرابهاى كه داشت تخليهء بطن نمايند و وقتى ديدم با مهمانى مباحثه مىكرد و مىگفت كجا رواست كه غذاى مرا بخورى و در جاى ديگر تخليه كنى ؟ ! شاعرى در خست اهل اصفهان گفته ،
شعر
باصبهان نفر خسوا و خاسوا نفرا * اذا رأى كريمهم غرة ضيف نفرا
فليس للناظر فى ارجائها ان نظرا * . . . .
وقتى مردى بر حسن بصرى وارد شد . حسن گفت [ از ] مردم كجائى ؟ گفت اصفهان . گفت به زودى دور شو كه اهل اصفهان ميانهء يهود و مجوس و خورندگان مدفوعند .
شهر اصفهان اول در موضعى بوده كه آن را جى گويند و آن الآن معروف به شهرستان است . بخت النصر بعد از غارت بيت المقدس يهود را از آنجا كوچانيده به اصفهان ساكن كرد و در يكطرف شهر جى محلهاى براى آنها ساخت و ناميده شد به يهوديه . چون مدتى گذشت جى خراب شد مگر كمى از آن و يهوديه معمور شد و اين شهر حاليهء اصفهان همان يهوديه است . راوى اين قول منصور بن باذان است . و هم او گويد چون