و لذت نفسانى و هواى روحانى محروم گردانيدى . من بر خود واجب ديدم كه اول ترا هلاك كنم « 1 » و [ بعد ] خود را غذاى آتش گردانم . پس بوثاق بازگشت و بر بستر « 2 » در جامه خواب كشيد . از رواح تا صباح بر وى بستر بر مجمر مىطپيد ، و اين ابيات « 3 » مىگفت : رباعى « 4 »
تا عشق و جمال « 5 » تو شده دل سوزم * وين شمع جمال تست جان افروزم
انصافم « 6 » ده و گر نه فرياد كنم * خود را و ترا و شهر درهم سوزم
چون روز ديگر شاه « 7 » سيّارات از بروج سماوات سر برآورد و جامهء كحلى چاك زد ، چنگى خفته بماند . خمار خمر با خمار هجر ضمّ شد ، تا وقت چاشت سر در جامه كشيده بود .
و راى « 8 » دروهر تا خواهر او چنگى نيامدى و روى او نديدى طعام و شراب نخوردى ، و عظيم او را حرمت داشتى و كرامت كردى . برخاست و بوثاق خواهر رفت . او را (
f 117 b
) متفكر و متأسف ديد . گفت اى خواهر ، و اى دختر راى « 9 » ، ترا چه بود كه چهرهء لاله رنگ تو مغيّر و مزعفر شده ؟
( جواب ) چنگى گفت : اى راى زاده « 10 » ازين بزرگتر « 11 » چه تواند بود كه اين احمق سندى همانا در مجلس ( ص 191 ) عشرت مرا بديده است . دوش در حرم آمد « 12 » و مرا به خود مىخواند . خواست تا دامن صلاح و عفاف مرا كه هرگز بغبار خبث آلوده نبود [ و ] نفس تقى و عرض نقى مرا به لوث فجور خود ملوّث گرداند ، و ستر طهارت مرا « 13 » فضيحت كند . راى « 14 » بايد كه انصاف من بستاند از وى ، تا هيچ ناحفاظى ازين معنى خيانت و تعريك « 15 » واجب نبيند .
دروهر را آتش غضب استعلا پذيرفت . خواهر را گفت : او مهمان است و راهب
هامش
( 1 ) پ ندارد : كنم
( 2 ) ب س ك م : و بستر
( 3 ) پ م : بيت ؛ س : بيتها
( 4 ) پ : قطعه ؛ م : شعر
( 5 ) ب س : و بال ؛ پ : عشق جمال
( 6 ) ب م : اين صافم
( 7 ) ب پ ندارد :
شاه
( 8 ) پ س ك م : ملك
( 9 ) پ س ك م : شاه
( 10 ) پ س ك م : شاهزاده
( 11 ) ب س ك : بزرگ ؛ م : بزرگترين
( 12 ) ب : آمده است
( 13 ) ب پ س ك ندارد : مرا ؛ م : « را » بجاى « مرا »
( 14 ) پ س ك م : ملك
( 15 ) ب م : تعريق ؛ س : تفريق