تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتحنامه سند ( چچ نامه ) ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
رغبت دل نمودگى او ناشكيب « 1 » بودى . پس حجاج با شادئ دل اين شعر بگفت :
إنّ المنايا لا يبالى حيفها « 2 » * ما لم ينلن محمّد بن القاسم
پس گفت : واجب شد بر ما تا هر روز بنزديك محمّد قاسم نبشته در قلم مى بايد آورد « 3 » ، تا بران اشارت و منوال « 4 » قوى دل و مستظهر باشد . متواتر « 5 » راه مكتوبات معمور مىداشت تا بر فرمان حجاج كار مىكرد .

حكايت حجاج كه دختر خود بمحمّد قاسم داد

و از بنى تميم مردى بود ، از يزيد [ بن ] كنانه روايت كرد و او گفت از پدر خود شنيدم كه من روزى بنزديك حجاج بودم . گفت : اى ابن عم ، ترا ببزرگى خواهم رسانيد ، از من حاجتى دارى بخواه . محمّد قاسم گفت : مرا شاه « 6 » كن و دختر خود را به من « 7 » بده . حجاج چوبكى بدست « 8 » (
f 96 b
) داشت ، بر سرش بزد « 9 » و دستار او پريشان گردانيد « 10 » . ديگر بار پرسيد « 11 » : چه حاجت دارى ؟ بخواه ؛ و هم بدان سخن رجوع كرد . حجاج بار دوم آن چوب بر سر محمّد قاسم « 12 » زد . بار سيّوم گفت : چه حاجت دارى ؟ بخواه و آنچه در دل دارى بگوى . محمّد قاسم باز درخواست دختر او كرد . حجّاج گفت : به شرطى ترا دهم كه چون شاه « 13 » شوى بلشكر فارس و يا هند « 14 » به روى ، و مال آن حاصل كنى ، و آن نواحى را فتح كنى و مضبوط گردانى .
هامش
( 1 ) ب م : ناشكيبائى ؛ پ : شكيبا ؛ ك : ناشكيبا ( 2 ) ب ك : جيفها ( 3 ) ب : آورم ( 4 ) س ندارد : منوال ( 5 ) م : متواتره ( 6 ) س : شاد ( 7 ) م : مرا ( 8 ) پ : در دست ( 9 ) ب س ك م ندارد : بر سرش ( 10 ) ب س ك م : كرد ( 11 ) ب س ك م : ديگر گفت ( 12 ) ب س ك م : بر سر او ( 13 ) س : وقت پادشاه شوى ( 14 ) س : يا هندوستان ؛ م : و هندوستان