محمّد قاسم رسول فرستاد به بيعت كردن « 1 » . وزير [ او را ] گفت كه « 2 » همه اعتصام راى داهر بموافقت تست و در حق تو اعتمادى تمام دارد ، و اگر درين وقت با او « 3 » مخالفت كنى عار باشد مر اعقاب و اولاد را ، و نيز معلوم نمىشود كه كار عرب بظفر خواهد انجاميد (
f 84 a
) يا نه . و موكه برادر تو با داهر مخالف بود ، بدان سبب با لشكر اسلام پيوست ، و ترا مجال بهانه « 4 » نيست . راسل بى علم وزير معتمدى فرستاد و گفت : مرا قولى بر زبان رفته است و به خدمت محمّد طعنه « 5 » شده ، فامّا طريق رونق كار خود مىانديشم تا از عار مخالفان ايمن باشم . من اتفاق خواهم كرد كه به خدمت راى داهر مىروم از فلان راه ، فوجى از سوار خود بفرست ، تا بران « 6 » ميعاد راه بگيرد « 7 » و مرا دستگير كند تا موجب طعنه نگردم ، و غرض ما بحصول پيوندد . همبرين ميعاد راسل از حصار بيت بيرون آمد ، و بسايه را نصب كرد « 8 » و گفت : اگر حشم عرب بيايد ، بايد كه بايشان جنگ نكنى « 9 » و به خدمت پيش روى ، و بأقصى الغاية و الامكان در رضاى ايشان بكوشى « 9 » ، زيرا كه از طريق عقل چنان مىنمايد كه اين ولايت بلشكر عرب تحويل افتد . پس راسل برين « 10 » عزم از انجا روان شد . محمّد قاسم پانصد نفر سوار با دگران « 11 » نامزد كرد و بدان موضعى كه ميعاد بود فرستاد ، تا راسل برسيد و بران قول بايستاد . و حشم او دانست كه بجنگ ايستادگى ( ص 138 ) كرده است ، حرب پيوستند بموضعى كه آن را جوى نيطرى « 12 » گويند ، از حصار كنبه « 13 » پنج فرسنگ . راسل از گريختن ننگ داشت و از جنگ نيز « 14 » احتراز مىكرد . بعضى از خيل او كشته شدند .
هامش
( 1 ) ب : فرستاد و بيعت كرد ؛ س : فرستاد و بيعت كردن
( 2 ) ب س : وزير او كه ؛ پ : وزير را
( 3 ) ب س ك م : به او
( 4 ) م : محاربة
( 5 ) پ : ظفر ؛ م : ملتفت
( 6 ) ب پ س : بدان
( 7 ) پ : ميعاد پيش راه مرا بگيرد
( 8 ) پ : از حصار بيت خاست و بجاى خود بمائى نصب كرد
( 9 - 9 ) اين جمله در نسخه پ موجود نيست
( 10 ) م : بر آن
( 11 ) ب : بار كران ؛ پ : باز كران ؛ س : اين كلمه را ندارد ؛ م : باد كران
( 12 ) پ : ببطرى ؛ س م : بنطرى
( 13 ) ب : كهنبه ؛ س : كينه ؛ ك : كنبهه
( 14 ) ب س ندارد : نيز ؛ م : هم