دوزخ است . فامّا چونكه « 1 » حق نعمت و ممالحت « 2 » تو در گردن ماست و هيچكس نيست كه ترا نصيحت كند ، ( فامّا ) از بأس « 3 » اين لشكر ايمن نتوانم بود « 4 » ، و اگر چه مرهون نعمت توام « 5 » مرا اجازت فرماى .
درخواست محمّد علافى و جواب دادن داهر مر او را
باغبان اين عرائش « 6 » چنان نمود « 7 » كه چون اين احوال علافى بر وى كشف كرد « 8 » ، داهر گفت : ترا بجهة اينچنين روز « 9 » نگاه داشتم . چون مرا درين واقعه از تو اعانتى نخواهد بود و فرمان من « 10 » بر تو متعذّر گشت ، از خدمت و موافقت ما برو .
رفتن محمّد علافى
پس محمّد علافى از وى جدا شد و مىرفت تا ممالك بيلمان « 11 » كه والى آن موضع « 12 » بود ، و آن ولايت بنام جدّ او بتابر بن الحرّ « 13 » معروف .
بنزديك او باستاد تا آنگاه كه داهر كشته شد .
امان دادن محمّد علافى را « 14 »
پس محمّد قاسم او را امان داد ، و مثال حجابت « 15 » ولايت « 16 » به دو « 17 » تفويض فرمود ، تا بملوك هندوستان مىرفت ، و « 18 » باسلام مشرف شدن « 19 » و مال دادن تحريص مىنمود ، و بمواعيد خوب اميدوار مىكرد ، و
هامش
( 1 ) ب س ك م : چون
( 2 ) س م : معالجت
( 3 ) ب م : پاس
( 4 ) ب : بتوانم بود ؛ س م :
نتوانيم بود
( 5 ) پ : توئيم ؛ ك م افزايد : مرا اگر
( 6 ) ب م : عرائس ؛ س : آرايش
( 7 ) ك : پيوندد
( 8 ) ب س ك م : باز گفت
( 9 ) ب س : اين روزگار
( 10 ) پ : ما
( 11 ) پ : چلمان ؛ س : سليمان
( 12 ) ب : مواضع
( 13 ) كذا فى نسخ ب پ م ؛ ح :
بتابرين الحرّ ؛ س : بنابرين ان حرف ؛ ك : بنابرين الحه ؛ و شايد املاى صحيح اين اسم « بجر » است
( 14 ) مضمون اين فصل تماما خلاف واقعات است كه مصنف در فصول آتيه بيان كرده است
( 15 ) س : حجاج
( 16 ) ب س ك م : و ولايت
( 17 ) پ : بوى
( 18 ) ب س ك م : تا
( 19 ) ب س ك م ندارد : مشرف شدن