تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
ميكردند برايش سكوئى در يك ذرع ارتفاع ساخته چرخهايش را به زنجير كشيده ، قراول به مواظبتش گمارند . زنجير و قراولى كه زنجيرش اسباب دخيل بستن و قراولش مأمور جيب‌كنى از مراجعين بوده تا براى زيارت و دخيل بستنشان اجازه بدهند و بسا سوء استفاده‌ها تا با چه كسان سر و كارشان افتد . از جمله شب چهارشنبه‌سورى كه شلوغ‌ترين ايام زيارتىاش بود تا التماس دعا كرده ، از زيرش رد شده ، از روى لوله‌اش سر خورده به چرخها و زنجيرهايش دخيل ببندند ، كه البته زيادترشان هم جهت تفريح و سر و گوش بجنب‌هايشان بخاطر كبوترپرانى و لوليدن ميان لاسىها و جوانهاى چشم‌چران جمع ميشدند ، و اشعار زير كه از طرف متلك‌گوها برايشان ساخته شده بود :
اى فاتح قلعه‌هاى صد در بسته * رحمى به من بسته در دل خسته نه كس در قلعه‌ام گشادست هنوز * نه تير كسى به چله‌ام بنشسته
* *
اى توپ بلندپايه‌ى تيرانداز * چشمى به من خسته بزنجير انداز يك عمر همه تير برون افكندى * يك چند بيا بجاى آن . . . انداز

غول بيابان

اين اسم افرادى بود كه مانند حاجى فيروزه و آتش‌افروز براى سرگرمى مردم در اين روز به راه مىافتادند . افرادى دو نفر ، دو نفر كه براى خود قيافهء بس مهيب ، از سر و ريش ژوليده‌ى بلند كثيف گذارده ، نيمتنه‌اى از پوست ببر يا پلنگ كه يك كتى با تسمهء چرمىاى از شانه به پشت مىانداختند ميپوشيدند و از پوست ديگرى دامن كوتاهى كه پشم‌هاى اسافلشان از پائين نمايان باشد بجاى شلوار به پا ميكردند و كاسهء شاخ‌دار سرگاوى به سر گذارده ، چوب زمخت گره‌دارى به دست ميگرفتند و با پاى برهنه و هيئتى غول‌آسا در اماكن شلوغ مانند قهوه‌خانه و معركه و مانند آن ظاهر ميشدند و ناگهان با نعره‌ى گوش‌خراش وسط مردم جست