تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
و بيتاب و بيقرار كردم ابو تراب ولد كريم را از عشق و هوس و بىآرامى گلين آغا كه يك دم بىاو قرار و آرام نداشته باشد همچنين گرفتم چشم و گوش و هوش و جسم و روح جميع خلايق فرزندان آدم و دختران حوا از نر و ماده و خرد و كلان و سياه و سفيد و ترك و تاجيك و عرب و عجم به اطاعت و تسليم و رضاى دارنده و صاحب اين افسون به حق آن ديو كه در سر كوههاست و به حق آن ديو كه در ميان كوههاست و آن ديو كه در زير كوه‌هاست و به حق آن ديو كه در سر درياهاست و آن ديو كه درميان درياهاست و آن ديو كه در ته دريا هست و به حق آن ديو كه در سر آتشهاست و آن ديو كه ميان آتشهاست و آن ديو كه در زير آتشهاست و به حق آن ديو كه در درون خانه‌هاست و آن ديو كه در ميان دلهاست و آن ديو كه در درون شهوت‌هاست افسون كردم اين فرج كفتار را براى گلين آغازاده نورخاتون به جلوه و زيبائى و دلربائى در چشم و دل خلق و خلايق مخصوصا در دل و روح و چشم و جسم و جان ابو تراب فرزند كريم به فرمان خداى تعالى عزّ و جل العجل العجل العجل الساعة الساعة الساعة الى قيام يوم الدار ؛ و دستور العمل‌هاى به كار بردنش كه پيوست شده بود .

ديگر آداب شب چهارشنبه‌سورى - آب دباغخانه

اولين كار بعدازظهر سه‌شنبه‌ى آخر سال اين بود كه سحرزده‌ها و سياه‌بخت‌ها و بخت‌بسته‌ها ، مثل دختران و بيوه‌زنان خانه‌مانده روانهء دباغخانه شده تا آب آن را بدست آورند و رسوم اين كار چنين بود كه هريك كوزه يا شيشه‌اى برداشته رخت و كفش كهنه‌ى پوشيده جلوتر را پوشيده در اطاقى كه درش رو به جنوب باز شود جمع شده از آنجا با هم حركت بكنند و سخنانشان تا دباغخانه همه از بريدن و دريدن و شكستن و ريشه‌كن كردن و پر دادن و سوزاندن و بيرون كردن و مانند آن باشد تا به دباغخانه برسند ، مانند جملات زير : حاج ميرآغا درخت عرعرش را انداخت . ربابه‌خانم پر چادرش به ميخ در