مرتب داد ميزد ( يكى بانى شه اين مشك آبو خالى كنم - كسى نبود بانى اين مشك آب بشه ؟ - يا لب تشنهء صحراى كربلا - فداى لب تشنهت يا ابا عبد اللّه ) و يكى هم با جام پرآب كنار دوستكامى يا آبگير آن ايستاده ميگفت : آبى بنوش و لعنت حق بر يزيد كن - جان را فداى مرقد شاه شهيد كن - آب سبيل - آب يخ سبيل ) و از اين ممر راه كاسبىاى فراهم ميكردند .
نذرهاى بر خلافى نيز بود كه چون كسى امورش از راه مشروع نميگذشت و با اين نذور حاجاتش روا نميگرديد مخالف آن نذر كرده نامشروع و ناشايست آن را در نظر ميگرفت ، به اين قاعده كه يكى نذر ميكرد شير آبانبارى را بكند بلكه كارش روبراه شود . يا موش مرده در سقاخانه اندازد ، يا اگر عرقخور و فاسق نبود از اين پس پى عرقخورى و فسقوفجور برود يا اگر نمازخوان بود ترك نماز بكند و زنان نيز به همين قرار كه در اينباره داستان زير كه ميگفتند چون زنى از نان و پياز خوردن در خانه شوهر بتنگ ميآيد و نذر هرزگى مىكند اول شبى كه بر آن مصمم مىشود به گير حمالى ميافتد كه او هم نان و پياز جلوش ميگذارد كه متنبه شده ميگويد نان و پيازخور اگر نذر خودفروشى هم بكند نان و پيازخور ميماند اگرچه نذر بكند .
اعتقادات عوام
- اگر بختك « 24 » روى كسى بيفتد و دماغش را بگيرد هرچه بخواهد ميدهد و نشانهء هفت گنج را در اختيارش ميگذارد .
- اگر اجنه با كسى دوست شوند هر شب به قدر حوائج روزش زير تشكش ميگذارند .
هامش
( 24 ) . هيولاى سنگينى به شكل آدمى كه ميگفتند بين خواب و بيدارى به روى سينه مىافتد كه نفس را بند مىآورد « باشد كه كابوس را بر آن تصور ميكردهاند » .