دانسته الاغ آقا را هدايت مينمود ، بلكه الاغ او نيز كمتر از او نميدانست كه در قهر و غيبت نوكر به ترتيب نوبت و تنظيم ، راه را راهنمائى مينمود و چهبسيار الاغهائى از اين دسته يافت ميشدند كه حتى روزهاى معين و اول و آخر ماه روضهها را دانسته خود با درايت خويش يكسره راه افتاده در نقاط معين توقف ميكردند : قصد راكب را بىهيچ نشان ميداند - كه كجا موقع وقف است و مقام گذر است . يعنى اگر امروز كه روز شنبه بود و در حركت از كوچه سمت راست رانده شده بود فردا كه يكشنبه بود تا آخر هفته ميدانست كه از كدام كوچه و كدام راه بايد حركت كرده اول جلو كدام خانه و بعد و بعد از آن برابر كدام حسينيه و مسجد توقف نمايد و چهبسا ، آقا كه اشتباه حافظهى خويش را با حركت الاغ اصلاح كرده بود و تنها ضررى كه غياب نوكر براى آقا فراهم مينمود آن بود كه در پياده شدن آقا بچههاى شيطان و لشوش محل الاغ او را برده به كوچههاى ديگر سر ميدادند كه بايد آقا مدتى بدنبال او گرديده از مجالس ، بازبماند و يا آن را يكسره ربوده فروخته سر به نيست ميكردند كه در مجالس ، خوانده بگويد : خر برفت و خر برفت و خر برفت « 17 » و از اهل خير تقاضا تمناى الاغ تازه نموده براى چندى اوقات خويش را صرف تعليم و تربيت و فرايا دادن اماكن مجالس خويش به او نمايد .
اما سادات و بزرگان آنها سوار اسب ميشدند كه شأن ايشان اجل بر عوام آنان ميآمد و نوكرهاى همين جماعت هم بودند كه با هر خبردار تركهاى هم
هامش
( 17 ) . مربوط به داستان آن روستائى كه گذارش به خانقاه دراويش افتاده از محفل انسشان خوشش آمد و از الاغش پياده شده به جمع آنان پيوست و دراويش خر او را برده فروخته از پولش غذا فراهم آوردند ، و چون سير شدند ذكر گرفته با هم شروع به خواندن نمودند كه : خر برفت و خر برفت و خر برفت ، و خود روستائى نيز با آنها همصدا شده به گفتن آن پرداخت ! ( از مثنوى معنوى ) .