فوجفوج و گروهگروه به اين دسته اضافه شده هريكنفرشان سربار ده تن از مردم ميشدند .
نفوذ و قدرت اين جامعه تا آنجا رسيده بود كه اگر مجتهدشان گمان خمسى نزد كسى ميبرد خود روانه شده با زور آن را طلب كرده چنانچه بكراهت طرف برخورد ميكرد بوسيلهء دستيارانش كه به چوب و فلكش ميبست وصول مينمود و سيدى ميتوانست وزير و حاكمى را از وزارت و حكومت عزل بكند ، چنانچه در ماجراى ( سيد قندى ) « 64 » كه تاجر قند بود و عين الدوله حاكم تهران در اثر گرانفروشى او را به چوب بست باعث عزل وى و قيام مشروطيت گرديد كه مردم سر بشورش و طغيان برآورده عدالتخانه طلبيدند ، و در اين نمونه واى به حال كسى بود كه ناخودآگاه دست بسوى سيدى بلند بكند اگرچه بىسروپاترين آحاد به حساب ميآمد كه در اندك زمانى بدست مردم قطعهقطعه ميشد و نمونههايش بعلانيه مشهود ميگرديد . به همين حالت ديگر متظاهران بسيادت كه با زور و رو هرچه را كه ميخواستند از مردم وصول ميكردند ، تا آنجا كه نواميس اهالى در معرض تعدى و تجاوز آنان قرار ميگرفت .
درباره خمس و حق سادات جالب اينجاست كه سواى معدودى كه سر از اداى خمس پيچيده يا به لطايف الحيل از پرداخت آن سرباز زده در آن تزوير
هامش
( 64 ) . واردكننده قند از خارج كه چون عين الدوله او را طلبيده سبب گران كردن قند را جويا مىشود ، سيد متمسك به آيه : ( الناس مسلطون به اموالهم و انفسهم ) شده ميگويد بنا به حكم خدا من مالك متاع خود بوده هرطور دلم بخواهد فروش ميكنم ، و عين الدوله جواب ميدهد پس من هم طبق همين آيه كه ميگويد مردم مسلط به اموال و جانهاى خود ميباشند از تسلطى كه خداوند به من عطا كرده حق خود ميدانم كه ترا به زير چوب اندازم و فراشها را صدا كرده سيد را دستور فلك داده به چوب ميبندد ؛ كارى كه نه تنها عزل عين الدوله ، بلكه بلواى مشروطيت و تحصن مردم در سفارت انگليس و صدور حكم قانون مشروطيت را از جانب مظفر الدينشاه و عزل محمد على شاه را در پى آورد .