سفره كه مرتب از اين غذا و آن غذا تعارف كرده جان من و مرگ خودت و بچههات رودربايستى نكن گفتن ، لقمهاى از اين برنداشته از آن تعارف ميكردند و از آن نخورده از اين جلوش ميگذاشتند ، همراه شكستهنفسىهاى پىدرپى كه ميدانم هيچكدام بدلتان نچسبيد و آخرش گرسنه بلند شديد و هيچوقت غذاهاى ما بپاى غذاهاى خانهء خودتان نميرسد ، اما بالاخره از سر سفره هم نميشود گرسنه بلند شد ، اين تن يا سبيل را كفن كردى رودربايستى نكن يا نكنيد يك لقمه ديگر از آن يا از اين بخوريد و اين گونه سخنان تا شكم مهمان جا داشت آن را وادار به انباشتن ميكردند . در آخر هم اين سخنان كه : خدا مرگم بده آخرش چيزى نخورديد و گرسنه بلند شديد و اين جملات عام كه ميدانم غذايمان همه خراب و بىمزه شده بود و دلچسبتان نشد انشاء اللّه به بزرگى خودتان ميبخشيد . اگرچه شايد چنان غذاى مطبوعى هم هرگز مهمان نخورده چقدر دلش هم ميخواست از آن تعريف بكند .
تعارفات صاحبخانه و مهمان
مهمان : سلام .
صاحبخانه : و عليكم السلام : بفرمائين . خوش آمدين .
مهمان : به خوشى شما .
صاحبخانه : صفا آوردين .
مهمان : صفاى روى شما .
صاحبخانه : قدمتون روى چشم .
مهمان : خدا چشمتونو نيگر داره .
صاحبخانه : چه عجب !
مهمان : عجب به جمال شما .
صاحبخانه : باد اومد و بوى گل آورد .