لابد كه چون از ناراحتى بيشتر از آبگوشت و تريدش را نميتواند بخورد گوشتش لاى نان رفته براى روزش ميماند و جايش هم در مسجد مىشود « 72 » كه همسايهاش را هم در آنجا مينگرد كه ميگويد جاى همه شبهاش مىباشد ! نجار از اينكه با چنين تجربه او را از چه پريشان كرده به اين روز انداخته از وى به گله و شكايت برميآيد و همسايه ميگويد اول بخاطر آنكه در اينجا تنها بودم مونس و همزبان ميخواستم و ديگر اينكه بفهمانم هر چاشتبندىاى از خوشبختى و كام نميباشد .
توپى
توپى نيز خوراك ديگرى از اقوام سيرآبى ( شكنبه ) بود كه خود سيرابفروشها آن را به اين صورت تهيه ميكردند كه سيرآبى را پخته ، سپس آن را در تكههاى بزرگ بريده برنج و لوبياقرمز و پياز خام خرد كرده و نمك و فلفل و زردچوبه در آن ريخته ، بهم پيچيده درش را با سوزن و نخ دوخته از ظهر بار كرده براى عصر حاضر ميساختند ، كه اين نيز شام بصرفهترى بود كه مستمندان از آن استفاده ميكردند و اين همان توپىاى بود كه چون شاه خياطها را حضور ميطلبد سيرآبى فروشها ( و به روايتى پالاندوزها ) هم به راه ميافتند كه ( ما هم اهل بخيه ميباشيم ! ) از خواص سيرآبى بود كه پختهء آن بدون گرفتن عاج آن زخم معده را علاج مينمود و بعد از اسهال به مبتلايان ميدادند تا تقويت معده آنها نمايد و جهت قوت امعاء و احشاء بىبديل بود و آب آن شكمهاى بسته و ثقل را فرو ميگشود .
هامش
( 72 ) . مأمن بىخانمانها و فقرا و غربا .