تعريف زشتىآشو ميكرد . هرچى دخترش ميكرد خوب بود هرچى اون ميكرد بد بود و تو سرش ميزد . « 35 » سر غذاها رو واسه دخترش ميذاشت و واسه اون تهموندههاشو ميكشيد . چپ ميرف راس مييومد « 36 » عيب ازش ميگرف . سر هرچى پيش باباش بدش ميگفت و زير مشت و لقتتش « 37 » مينداخ . تا هرچى كمتر ببيندش هى كار بهش ميگفت و فرمونش ميداد و آخرشم كه ديد نميتونه ببينه جلو چشش باشه واسهش يه گونى پنبه و يه دوك نختابى خريد روزى يه بخچهشو ببره بيابون بيريسه غوروب بيياره و دخترام كه اونو ميديد و زنباباى دختر همسايشونو كه چقد زنباباهه باهاش مهربونه . بهتر از هر ننه بهش ميرسه بهش دل ميسوزونه ، خودشم نميتونس ببيندش و از خدا خواسسه « 38 » بود صئب « 39 » زود پا ميشد تنتن كاراشو ميكرد ، جاروشو ميزد ، ظرفاشو ميشس بخچهى پنبه و دوك نختابىرو سر ميگرف ميرف بيابونو پنبههارو نخ ميكرد غوروب برميگش . تا يه روز همچى كه بخچهى پنبهشو گذوش زمين باد تندى اومد و اونو قل داد و برد انداخ تو چا . « 40 »
زانو زد تو چارو نيگا كرد ديد انقده گوده كه همهچى تو اون ميبينه غير بخچهرو كه كنارش نشس زار زدن كه حالا جواب زنباباشو چى بده ! و با عقب
هامش
( 35 ) . سركوفت و سرزنش ، بد شمردن و بد نماياندن .
( 36 ) . پياپى ، بدون وقفه ، به هر بهانه .
( 37 ) . مقصود لگدش مىباشد .
( 38 ) . امر دشوارى كه فرد به آن مبتلا ، يا مجبور شده خود طالب آن بوده ، در آن حد كه از خدا طلب رسيدن به آن بكند . لفظى كه به رضايت از پيشامد به كار گرفته ميشد . نهايت اشتياق به وقوع واقعه ، مثلا به زنى كه طلاق گرفته باشد به دلسوزى يا شماتت بگويند طلاق گرفتهاى ؟ ! و او كه خود داوطلب و روزشمار آن بوده جواب بدهد از خدا خواستهام بود .
( 39 ) . صبح .
( 40 ) . چاه .