چيكار ميخواد بكنه . اول از اطاق دختر يه سولاخى كه معلوم نباشه به اطاق بغلى واكرد وختى كه دختر تو اطاقش رف از پشت سولاخ نشس به تموشا كردن و ديد سنگ صبور و جلوش گذوش بنا كرد با اون به درددل كردن ، از اول تا آخر . از خونه خودشون بودن و رفتار و گفتارش با دوسّ و آشناها و پند و نصيحت آى ننه و بيرون اومدن دس از حوض و تا آخر كه دختر كولى چه جورى قاپشو دزّيد « 33 » همهرو ازش درآورد ، تا آخر كه همه كارارو به حساب خودش گذوش شازادهرو صاحاب شد و اونو جا خودش براش گفت ، و حالا گريه نكن كى بكن و كارتو بلن كرد با تيزش به سنگ كوبيد و گف حالا يا من بتّركم يا تو بتّرك كه سنگ از وسط چار پاره شد و در اين وقت بود كه شازاده هرچه بايد بفهمد فهميده بود وارد اطاق شد و دخترو بوسيد و گف شكر خدا كه سنگ تركيد و حق به حقدارش رسيد و دس دختر كولىرو گرف انداخ بيرون و اونو عقد خوند زن خودش كرد . صد سالام تونسسن با خوبى و خوشى با هم زندگى بكنن . بالا رفتيم ماس بود پايين اومديم ماس بود قصهى ما راس بود .
قصهى ماهپيشونى
يكى بود ، يكّى نبود . غير از خدا هيچكس نبود . يه دخترى بود ننهش مرد ، باباش زن گرف آورد خونه . يه زنى كه يه دختر همسنوسال اون از شوور جلوترش داشته بود و با خودش آورده بود . از اون زنباباهاى بد ، كه از همون فردايى كه اومد با اون سر ناسازگارى گذوشت و هرچى ميتونس اذيتش ميكرد .
كار ازش ميكشيد . گشنگيش ميداد . كتكش ميزد . سركوف سرزنشش ميكرد . واسه بسوز دادنش « 34 » از خوبى خوشگلى آى دخترش ميگف و از اون
هامش
( 33 ) . جلب نظر كردن و رو به خود نمودن جهت فريب . نظر به قاپ تقلبى قماربازها كه با بدست آوردنش ميتوانستند برنده بشوند .
( 34 ) . چزاندن ، دل كسى را سوزاندن ، عذاب روحى دادن .