تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
خواس . « 28 » و سورمه‌دون عقيق « 29 » خواس . پارچه پيرنى قوس و قزح « 30 » خواس . دخترام يه سنگ صبور و يك كارت « 31 » فولادى خواسّ كه هرچى شازاده گف بهتر از اونو بخواد ، گف ، نه همين خوبه . شازاده رفت و كاراشو كرد و وقت برگشتن‌ام سوغاتىآشو خريد و اما همين كه خواس پول سنگ صبورو به عطاره « 32 » بده ، عطاره بهش گف اينو هركى ازت خواسسه بايد يه غم بزرگى به دلش باشه . واسه اين‌كه وختى گفته يك كارت فولادىام بخرى معلوم ميكنه كسى اينو واسه دوادرمون نميخواد واسه اين ميخواد كه خودشو يه جورى ، يا از غم يا از زندگى خلاص بكنه بايد ببينى چش ميتونه باشه و شازاده هم كه از روز به هوش اومدنش دختره‌رو يه سره تو غم و آه و دود ديده بود و هر روزام ميديد از روز پيش زردتر و لاغرتر ميشه به خودش گف بايد سردرآرم . از سفر برگشت و باراشو زمين گذوشت و سوغاتىآرو وا كرد ، مال دختر كولىرو داد و كارت و سنگ صبور دخترام داد و حواسشو جعم كرد بيبينه با اون
هامش
( 28 ) . ظرفى پياله‌مانند لب‌كنگره ، از مس يا نقره و طلا براى جوشاندن وسمه جهت كشيدن به ابرو تا سياه بشود . ( 29 ) . سرمه‌دان‌ها از كيسه‌ى چرمى بهم چسبيده‌اى بود تا نقره و طلا و اعيانىترينشان از سنگهاى قيمتى مثل سنگ يشم و مرمر تا عقيق كه درونشان را با تراشيدن براى ريختن سرمه خالى ميكردند و ميلى برايشان به اسم ميل سرمه‌دان از نقره يا طلا براى آغشتن به سرمه و جفت شدن به در تعبيه شده بود . ( 30 ) . پارچه‌اى از اطلس و حرير با نقش‌ونگارهاى خواب‌وبيدار كه با جنبيدن تغيير رنگ ميگرفت . ( 31 ) . كارد . ( 32 ) . داروفروشان را عطار ميگفتند و دكان عطارى از كثرت چيزهاى مصرفى و دواجات و تنوع اقسام اشياء ضرب المثل شده بود كه « چيزى ميخواد كه تو دكون هيچ عطارى پيدا نميشه » .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 384 | جعفر شهرى باف