ميكنم و شازاده اين حرفارو ميزد كه چشش به دختر كه دم اطاق چوب شده زبونش بند اومده بود پرسيد و كولى اونام بجاى خودش گذوش كه از ديفال « 24 » بالاش كشيده كارارو بكنه ، گف اونام همونجورى كه بوده نيگرميدارم خدمت و كاراتو بكنه ، و همونجا بود كه دختر فهميد دسسايى كه از حوض و اينجا و اونجا درمييومدن و ميگفتن واى به روزت واى به روزگارت واسهچى ميگفتن .
واسه اين بوده كه همه رو ، دوسّ و محرم حساب ميكردم . هرچى تو دلم بود جلوشون ميداشتم ، ميخواسسهن بگن نبايد بكنم . و به خودش گف حالام چشات چارتا شه « 25 » بيشين و بسوز كلفتى دختر كولىرو بكن ! كم ننهت گف با هر كسى دوس نشو . كم گف همه حرفىرو با همهكس نزن . نميگف پيرن « 26 » تن آدمم يه وخ ميبينى با آدم دشمنه عقرب از توش درميياد اما چه فايده كه نه حرف ننه بهش اثر كرده بود نه حرف دس و حرفاى غيبى و مارو خودش تو آسسين خودش پرورونده بود و حالام بايد جزاشو بده و چه جورى و با چه رويىام كه واسهش هزارجور ننگ و نومه درنيارن بخونهشون بره ؟
القصه ، كولى خانوم شد زن شازاده و دخترام كلفت و هر بلايىام كه بسرش بيياد نتونه دهن واكنه كه ميگن خود كردهرو تدبير نيس و بگه خودم كردم كه لعنت بر خودم باد ، و ناچارى موند و مجبور شد هرچىام ديد و هرچىام شنف به دلش بيريزه . تا يه وخ شازاده خواست به سفر بره و از زنش يعنى دختر كوليه و از اون پرسيد چى ميخوان واسهشون سوغاتى بيياره .
كولى اينو خواس ، اونو خواس . رخ « 27 » خواس . جواهر خواس . وسمهجوش طلا
هامش
( 24 ) . ديوار .
( 25 ) . نفرين به خود يا ديگرى در معنى درآمدن چشم كه با درآمدن يا درآوردن دو تا خود چشمها و دو تا هم كه جايشان ميماند . نظير چشمم يا چشمت يا چشمش درآد كه در تنبيه و سرزنش به كار ميبردند .
( 26 ) . پيراهن .
( 27 ) . رخت .