همراهاش لب ديوار رسونده شده بود با خودش پايين آورد برد تو عمارتو و تو همون يكى دو روزهى اول محرم رازش كرد و از سير تا پياز سرّوسوت خودشو با اون در ميون گذوش كولى وختى فهميد دختر با جوون نسبتى نداره ، اقبال بطرفش اومده اونجاش انداخته گف چرا من اون اقبالو نقاپم و صاحابش نشم و از اونروز شورو كرد به حفص « 18 » كردن دعائى كه دختر از روى كاغذ ميخوند ، تا روز چهلم رسيد و دختر كه هميشه نزديك غوروب « 19 » دعاشو ميخوند از بعد از ظهر خونهرو تر ، تميس « 20 » كرد و گف خودمم برم حموم بيام دسسى به سرو روم ببرم ، رخت قشنگ بپوشم اونوخ بيشينم دعارو بخونم كه وختى جوون زنده شد و خواس منو ببينه به دلش بيشينه و بخچه « 21 » حمومشو ورداش رف حموم و يه خوردهم بيشتر به خودش ور رف . سر تنشو شس ، ناخوناشو گرف . انگشتاى پاهاشو حنا گرفت و كف دسساشو با حنا گل گذوش . پاشنههاشو سنگ پا كشيد . گيساشو شونه كرد و بافت و بعد بيرون اومدنام كه رف تو اطاق رخت و لباس و يه دس از قشنگترينشونو تنش كرد ، جلو آينه نشس خودشو درس كرد و خوش و خوشحال كه الان ميره كارو تموم ميكنه . اما وختى به اطاق جوون رسيد ديد دختر كولى داره به صورت جوون فوت ميكنه و تا اومد چيزى بگه جوون عكسه « 22 » اى كرد پا شد و كولى به قربون صدقهش اومد كه الحمد للا زنده شدى و پشتش شورو كرد به زبونريزى كه شكر خدا زحمتام به نتيجه نشس تونسسم از طلسم ديب نجاتتون بدم و هرچى از دختر دربارهش شنفته بود از قول خودش براش گفتن و آخرشم با كرشمه گف خب حالا كه شكر خدا نجات پيدا كرديم زنده شدين طلسم باغام شيكس قلف « 23 » درش وا شد اجازه بدين برم به زندگيم برسم و شازاده گف كى ميتونه همچى خدمتى رو نديده بگيره ، عوضش تو هم زنم ميشى تلافى شو در
هامش
( 18 ) . حفظ .
( 19 ) . غروب .
( 20 ) . تميز .
( 21 ) . بغچه .
( 22 ) . عطسه .
( 23 ) . قفل .