تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
يكى از سوزناشو بكشه سوزن چلمىشو كه كشيد جوون به حال ميياد پا ميشه حرف ميزنه و هركى بتونه اين كارو بكنه اونو به جون بيياره من كه همزادشم و اين كاغذو نوشته‌م قول ميدم كه هرچى از شازاده بخواد ميتونه اون قبول بكنه . دختر كه به مرده‌ى جوون عاشق شده بود چه رسه به زنده‌ش از همون وخت مشغول شد به خوندن دعاى پاى كاغذ و فوت كردن و درآوردن سوزن و همه‌ش تو انتظار كه كى بشه نوبت بعدىشو بخونه و خوند و خوند و خوند ، تا سى و دو سه روزشو پشت سر گذوشت و يه روز كه از تئنايى « 16 » حوصله‌ش سر رفته بود و رف تو باغ چشش به يه نوردوون افتاد . با ديدن نوردوون وسوسه ورش داش اونو بزاره پاى ديوار باغ و ببينه اونطرفش چه خبره ، اما همين كه اومد نوردوونو بلن بكنه همون دسسى كه تو حوض خونه‌شون از آب دراومده بود از كنار نوردوون بيرون اومد و گف واى به روزت ، واى بروزگارت كه باز دخترو به خيال كشيد . آخرش گف نوردوون گذوشتن و اونورو ديدن چه ربطى ميتونه به روز و روزگار من داشته باشه و برد سينه‌ى ديوار گذوش رف بالا . ديد چن تا زن و مرد كولى كه يه دختر همسنّ و سال خودش‌ام همراشونه دارن رد ميشن كه به عادت اوليش كه هركىرو دوس ميگرف دختره‌رو صدا كرد و بناى احوال‌پرسى باهاش گذوشت و دختر كولىام كه طلاهاى سر و دس اونو ، كه از تو عمارت ورداشته به خودش آويزون كرده بود ديد و به اونا طمعش ورداش بنا كرد به زبون‌ريزى و كوچيكتونم ، كنيزتونم گفتن ، اگه كلفت‌ام بخواين مييام كلفتىتونو ميكنم ، تا دختر گول خورده گف كى برا رعف « 17 » تنهائى از اين بهتر و قبولش كرد و دختر كولىرو كه با كمك
هامش
- و گرماى زمستان و تابستان چله‌ها ، مرد كه به نهايت بلوغ جسمانى و عقلانى برسد چل‌سالگى . كه اول چل‌چلى شه . در نذرها چهل شب جمعه و . . . ( 16 ) . تنهائى . ( 17 ) . كلام محاوره‌ى رفع .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 381 | جعفر شهرى باف