قصهى سنگ صبور
يكى بود ، يكّى نبود . يعنى اونوختى كه هيش كى و هيچچى نبود خدا بود . يه دخترى بود درسخون و خوب و خوش قلب و مهربون و بخاطر همون خوشنيتيش همهرو خوب ميدونس دوست ميگرفت و با همه دختراى كوچه رفتواومد ميكرد . به خونههاشون ميرفت به خونهش ميياورد و هرچى ننهش ميگفت آدم نبايد همهرو دوست بپنداره باهاشون حشر و نشر بكنه به خرج دختر نميرف ، تا يه روز كه سر حوض نشسته بود دست و روشو ميشس ديد يه دس از آب دراومد بهش گف واى به روزت واى به روزگارت و رفت تهى آب !
دختر از بيرون اومدن دسّ و حرفاى بدخبر اون همچى ترسيد و دلش پايين ريخ كه نزديك بود غش بكنه و از همون سربند « 3 » ام كه اونو به فال بد گرفته بود روزبروز كسلتر و پريشونتر ميشد و ننهشم كه نميدونس چيكارش بكنه ، چه جورى فكر دسّ و حرف اونو از سرش بيرون كنه عقلش به جايى نميرسيد ، يه روز با خودش گف خوبه چن وخ « 4 » دور و ور شهر گشت و سياحتش بدم .
يه روز صبح بهش گف جوراب پشمىآى كف انداختهشو كه براى سيزدهبدرآشون داشتن « 5 » پا كنه خودشم مال خودشو بپاش كشيد و بردش به صحرا و ظهر پاى ديوار يه باغ جاجيم پهن كرد بيشينن ناهار بخورن و به دختر گف متّاره « 6 » رو ورداره بره آب بيياره .
دختر متارهرو ورداش راه افتاد و چون هرچى چش انداخت و اينطرف
هامش
( 3 ) . لحظه ، هنگام .
( 4 ) . وقت .
( 5 ) . براى پيادهروىهاى مثل نذر پياده و صحراگردى و امثال آن زنها تا آسوده راه بروند به عوض كفش جوراب پشمى آستر كردهى كفى انداخته ميپوشيدند . آستر براى آنكه زبرى پشم پايشان را اذيت نكند و كفى كه از تيماج يا ميشن ميگرفتند براى اينكه جوراب پشمى پاره نشده دوام بكند و هر زن يك جفت از آنها را دوخته در بغچه داشت .
( 6 ) . ظرف آبى شبيه مشك كوچك بجاى قمقمه از چرم براى مسافرت .