تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
خودش نبود مأمور خواباندن ريش سوخته گردانيد و خودش جوان را برد كه ياد بدهد ! و چون صبح شده از قصر بيرون آمدند پولهاى جوان را جلووش گذاشته گفت و اما تا او باشد ديگر به خواهش دل نرفته ، فريب اسم و آوازه و رنگ و بو نخورده بداند دختر سلطان و دختر رعيت تفاوت نداشته همه مثل تخم‌مرغ رنگ كرده يك طعم بوده فقط رنگشان فرق مىكند و پس از آن‌كه قدر مال خدا داده را كه پدرش هر سكه‌اش را با هزار خون دل برايش گذاشته دانسته به كار بزند و دختر نجيبى به زنى اختيار كرده نسل پدر زياد بكند . قصه‌هائى كه نه به همين مختصر به آخر رسانيده بلكه هريكشان را ساعتها طول داده ، از هر قسمت آن نتيجه‌گيرىها نموده پندآموزىها ميكردند ، علاوه بر خودساخته‌ها و شاخه برگ‌ها و پيرايه‌هائى كه از شعر و مثل و متل و حاشيه به آن ميبستند .

قصه‌هاى مادرها و مادربزرگ‌ها براى بچه‌ها

و اينها نيز نمونه‌هائى از نقل و قصه‌هايى براى بچه‌ها و كودكان بود كه مادرها و مادربزرگ‌ها آنها را به دور خود جمع كرده برايشان تعريف ميكردند . چه قصه براى آنها از شيرين‌ترين كلمات و لذت‌بخش‌ترين مطالب بود كه ميتوانست جذبشان نموده سرشان را گرم بكند . در آن حد علاقه كه چون بچه‌اى سر به شرارت برداشته باعث اذيت ميگرديد ، يا از خوردن غذا امتناع ورزيده يا از دستور خوابيدن سرپيچى مينمود مادرها از اين اشتياق استفاده نموده وعده‌ى قصه گفتنشان ميدادند و همين وعده هم بود كه چاره‌ساز مىافتاد .