چانه و گردن و سينه ، تا فرستادن صد تومان آخر براى ديدن سرتاپاى دختر و صد تومان ديگر لازم داشت كه به وصال او برسد و چون ديگر چيزى برايش نمانده بود و از وصال دختر هم محروم شده بود پاى قصر دختر نشسته صدا به گريه بلند نمود .
در اين وقت مرد ريش سوختهاى به او رسيده چون فهميد چه به روزش آمده خاطرجمعش نمود ، چنانچه ديگر به حرف دلش نرود و گوش به حرف او بدهد هم پولهايش را برايش پس گرفته هم به وصال دخترش مىرساند و بلندش كرده به بازارش برده يك كپنك و يك كلاه دهاتى براى پسر و يكى به جهت خودش خريده تن كرده به سر گذاشتند و بزغالهاى خريده با خود به پاى ديوار قصر دختر آوردند و به پسر گفت بنشينند تا شب به ديروقت برسد .
چون چند ساعتى از شب گذشته و شهر خاموش و مردم از پروپا افتادند بزغاله را جلو كشيده يك گوشش را گفت پسر به زير دندان گرفته فشار بدهد و يك گوشش را خودش به زير دندان گرفت و چندان ادامه دادند تا سروصداى بزغاله به گوش دختر رسيده دستور داد تا رفته خبر بياورند ، كه كنيزكان رفته و برگشته گفتند دو مرد دهاتى بزغالهاى را دارند زنده زنده ميخورند و فرمان داد پيش اويش بياورند .
چون حاضرشان كردند و پرسيد گفت رسم دهات ما اينست كه بز و گوسفند را اينطور بخوريم كه آنقدر گوشش را بجويم تا از درد تمام بكند و آنوقت شروع به خوردنش بكنيم .
دختر كه پسر را جوان زيباروى خوشاندامى ديد و دلش به طرفش كشيده شد گفت اين هم حيوان را آزار ميدهد و هم خود شما را كه بايد گوشت او را با پوست و پشم بخوريد و باشيد تا بگويم آن را چگونه بايد بخوريد و دستور داد بزغاله را برده بكشند و برايشان كباب بكنند . كه برده كشته كباب كرده آوردند و چون دختر گفت حالا ميتوانيد بخوريد هركدام نصف بزغاله را برداشته به دندان
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٧٥