كشيدند كه باز دختر ايراد گرفت .
ايرادى كه اينطور وحشيانه نميخورند و بلكه تكهتكه بريده لقمه گرفته ميخورند كه باز گفتند در دهاتمان اينطور ميخورند و دختر كه هرچه بيشتر جوان دلش را برده بود يكى از كنيزكان را جلو خواند كه نشسته لقمه براى رفيق جوان گرفته به دهانش بگذارد يادش بدهد و خودش كه غذا خوردن به جوان ياد بدهد و هركدام شروع به لقمه گرفتن و به دهان آنها گذاشتن كردند ، تا شامشان تمام شده موقع خوابيدنشان رسيد و فرمان داد برايشان رختخواب پهن كرده و بيرون رفته به حال خودشان گذاشتند .
در اين وقت ديگر شب به آخر رسيده بود و همين كه دختر در اطاق خودش به بستر رفته چشمانش را به هم گذاشت صداى وحشتناكى از پشتبام قصرش به گوشش رسيد كه يكى در آنجا اذان ميگويد و از ترسش كه هم الآنه است كه صدا به گوش اهل محله و پدرش رسيده رسواى خاص و عام بشود ، خود را سروپا برهنه به پشتبام رساند و ديد صداى اذان از ريش سوخته مىباشد كه گفت رسم آباديشان مىباشد و دختر گفت پائين بيايد هرچه بخواهد دو برابر ميدهد و ريش سوخته گفت صد تومنهاى رفيقم را ميخواهم كه دختر قبول كرده پائين آمدند و چون به اطاق رسيدند دختر رفيق او را ديد رختخواب را گذاشته كف طاقچه خوابيده پاهايش را بلند كرده است و خوابيدنشان را هم كه گفت رسم ولايتشان مىباشد .
اول خواست ريش سوخته را فريب داده از دادن پولها نكول بكند كه با هر عشوه و نوازشش ريش سوخته از جا پريده گفت همين الساعه است كه رفته صداى اذانش را بلند مىكند ، تا آخر كه مجبور به پس دادن پولها گرديد و چون ريش سوخته همه را گرفته در خورجين گذاشت گفت به شرطى دنبالهء اذانش را قطع مىكند كه مثل پختن بزغاله و ياد دادن لقمه ، خوابيدنشان را هم ياد بدهند و بناچار كه دختر قبول كرده كنيزكش را كه او هم از شكل و شمايل كمتر از
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 376
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٧٦