جلوخان قصرى رسيد كه جمعيت زيادى در آن جمع شدهاند و چون پرسيد گفتند دختر پادشاه خودش را نشان ميدهد و هركس صد تومان بدهد ميتواند به يك عضو از اعضاى او نگاه بكند و جارچى دختر كه همچنان از بالاى بام قصر فرياد مىزند آهاى مردم ! ديروز دختر پادشاه گيسش را نشان داده و امروز نوبت يكى از ابروهايش مىباشد كه هركس طالب باشد و ميتواند صد تومان بدهد دستش را بلند بكند و پسر كه به ذهنش دختر پادشاه غير از همهى دخترها آمده بود به علامت قبول دستش را بلند كرد و فراشها آمده جلووش بردند و بقيه را متفرق گردانيدند .
در اين وقت يكى از كنيزكان دختر آمده پول را از پسر گرفته جائى را برايش معين نموده گفت به پنجره نگاه بكند و پس از ساعتى انتظار كه پسر چشمش به پنجره و دل در سينهاش مثل گنجشك در قفس گير كرده پرپر مينمود ملايم يك لنگه در پنجره باز شده دختر جلو آمده پيچ و تابى به خود داده درحالىكه تمام بدن و صورت را پوشانيده بود گوشهى مقنعهاش را كنار زده ابروى چپش را از آن بيرون انداخته چم و خمى به آن داده خود را كنار كشيد و پنجره بسته شد .
پسر كه هيجان جوانى و عشوهى ابروى دختر و پول زياد مفت عقل از سرش دزديده بود فردا پيش از حضور ديگران خود را به جلوخوان قصر رسانيد و به مثل روز گذشته ديد جارچى دختر از بام عمارت جار ميكشد آى مردم ! آى آنهائى كه ميخواهيد نديده ببينيد و شمايل دختر پادشاه را تماشا كنيد ! دختر پادشاه افتخار داده تا جمال مباركش را به مردمش بنماياند . پريروز گيسوانش را نشان داده ، ديروز ابروى چپش را و امروز هردويشان را و هركه ميخواهد و ميتواند صد تومان بدهد دستش را بلند بكند و چون كسى پيدا نشد بناى تعريف و توصيف گذاشته گفت ابرو نگو كمان بگو . ابرو نگو كمند بگو . ابرو نگو هلال بگو و چون تعريفهايش به اينجا رسيد پسر كه از روز پيش دلش از دست رفته اما با عقلش كشمكش مينمود ، بالاخره ميلش بر عقلش غلبه كرده دستش را بلند كرد و صد تومان دوم را داد و همينطور براى چشم و براى دماغ و براى لب و دهان و
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 374
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٧٤