و لرز گذراندم و ناراحت شدم در عوض صاحب اينهمه مال ميشوم و شايد هم كه جانوران بهتر از آنهائى را كه نشان حسن دادند نشان من بدهند و تاريك و روشن سحر بلند شده به راه افتاده و بعد از چند هفته به قلعه خرابهاى كه از حسن شنيده بود رسيده به دخمه خزيد .
هوا تاريك شد و ديد حسن راست گفته سروكلهى جانوران پيدا مىشود تا همگى جمع شدند و به گفت و شنيد پرداختند و شير گفت . اگر يادتان باشد يك شب در دو سه سال پيش همينجا حرفهائى زديم كه از قرار ، كسى ، آدميزادى ، اينجا بوده به گوشش گرفته بود . براى اينكه از روز بعد از آن من نه ديگر موشى در تپه ديدم ، نه شعاع سكهاى . كه شغال هم پشتش را گرفته گفت ، من هم بعد از چند وقت ديدم درخت را از جا كنده زوارش متفرق شدهاند و خرس هم غار خودش را كه گفته بود در فلانجا ميشناسد داخلش پر از چيزهاى قشنگ و خمرههاى زياد مىباشد خوابش را در آنجا ميكرده گفت كه درش را گرفته جلووش قراول گذاشتهاند و چون يقين شد كه شخصى ، آن شب حرفهايشان را گوش ميداده است شير گفت امشب بهتر است تا پيدا كردههاى دوبارهمان را كسى نباشد گوش بدهد اين دخمه را تفتيش بكنيم و روباه مأمور شد به دخمه برود و همين كه وارد دخمه شد فرياد زد بوى آدميزاد ميشنوم و بيرون آمده ، گرگ مأمور شد بيرونش بياورد و زمانى حسن حرف حسين و بدذاتى خودش دربارهء حسن و حرف او كه هميشه و براى همهكس اين پيشامدها نميكند به يادش بيايد كه هر تكهاش به زير دندان يكى از آنها رفته بود .
قصهى ريش سوخته و پسر حاجى
يكى بود يكى نبود غير از خدا هيشكى نبود . يك پسر حاجىاى بود كه پدرش مرد و ارث زيادى به او رسيد و خواست با آن حجرهاى گرفته كسب بكند . اما همين كه به راه افتاد تا ببيند در كدام گذر و خيابان ميتواند محل مناسب پيدا كند به