حسين ترسان لرزان و همانطور كه سرش تا جلوى سينه پائين افتاده بود راست و دروغى سرهم كرده ، تا آنجا كه گفت با رفيقى به عزم كسب و سياحت به راه افتادم ، تا در منزلى رفيقم مرا جا گذاشت و به هرجا رفتم نتوانستم كارى صورت بدهم ، تا سرمايه و آنچه را هم كه با خود داشتم تمام شد و اين شهر و آن شهر به عملگى و دربدرى افتادم . تا شنيدم در فلانجا ساختمان عمارت بزرگى را كه همين اينجا باشد شروع كردهاند كه هم كارش زياد است ميتوانم دو سه سالى كار بكنم و هم صاحبكار خوبى دارد و اين بود كه به اينجا آمدهام .
حسن كه ديد ماجراى جا گذاشتن را نعل وارونه زده است از اسم رفيقش پرسيد و چون اسم خودش را از دهنش شنيد گفت اگر او را ببينى ميشناسى و با جواب آرهاش تكليف كرد ، سر بالا گرفته او را با دقت نگاه بكند و چون حسين او را همان حسن رفيق خودش بديد اين دفعه از خجالت سرش را به زير انداخت كه حسن جلو آمده گفت آدميزاد تخم خطا مىباشد و صورتش را بوسيده گفت من صرفنظر كردم و از حالا هم همان رفيق گذشتهام ميباشى همينجا مثل خودم برايت حرمت و زندگى فراهم ميكنم و باز به اين شرط كه دو مرتبه خيالات خلاف به سرت نزده يك دل و يك جهت باشى و به پيشخدمتش دستور داد برايش شام دو نفره بياورند .
چون حسين خاطرجمع شد كه حسن از گذشتهاش صرفنظر نموده با همان راه و روش اول با او رفتار مىكند جرئت گرفته گفت دلم ميخواهد تو هم از گذشتهى خودت برايم تعريف بكنى ، كه حسن از ابتدا ، تا آخر را برايش تعريف كرد و گفت و اما هميشه و براى همهكس اينجور پيشامدها نميكند و باز سفارش كرد مبادا با شنيدن گذشتهى او فكرهاى باطل بكند و دستور داد برايش اطاق مناسب در نظر بگيرند و رختخواب تميز پهن بكنند .
اما همين كه حسين به اطاق خودش برده شده در رختخوابش دراز كشيد با خود گفت چرا رهين منت حسن مانده خودم مثل او نشوم و گيرم هم كه شبى با ترس
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 372
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٧٢