عاجز گرديده بودند و از آنجا كه اواخر براى حكيمهائى حاضر به قبول معالجهاش ميشدند شرط و قرارى وضع كرده بود ديگر هيچ حكيمى حاضر به معالجهاش نميگرديد .
شرط و قرارى كه هركس او را معالجه كند دختر و نصف دارائى خودش را به او ميبخشد و هركس نتوانست سرش زينت كنگرهى عمارت دختر مىشود و حكيمهائى هم كه آمده ادعاى علاج كردن نموده ، نتوانسته بودند و از آنجا كه چشمشان به حرم شاه خورده او را مسّ و لمس كرده بودند سرشان جدا و به سردر عمارت دختر آويزان شده بود .
پس ، از يك طرف پادشاه مردد احضار حكيم معجزهگر شده بود و از اين طرف حسن كه صداى جارچيان شاه را شنيده بود كه به همهجا روانه شده حال دختر و شرط پادشاه را جار ميزدند دودل رفتن به پيش پادشاه و دادن پيشنهاد معالجه مانده بود تا آخر كه الاهى به اميد تو اى گفته بار حركت بسته خود را به قصر پادشاه رسانيده خود را معرفى و قبول علاج دختر او نمود . اما همينكه به طرف عمارت دخترش بردند و سرهاى زيادى ديد كه از سردر آن آويزان شده بود لرزه به اندامش افتاده خواست نكول بكند كه با خود گفت همان خدائى كه مرا از شر رفيق بد و بيابانمرگى و جانوران درنده نجات داده تا به اينجا رساند همان هم در اينجا حفظ خواهد كرد و دل به خدا سپرده پا به عمارت و خلوت دختر نهاد و دخترى ديد ، ماه از تلئلوى سيمايش شرم داشته لاكن سخنان ديوانگان كرده حركات نابههنجار مىكند .
اول به اداى اطبا چشم و زبان او را معاينه كرده و تا خود را بزرگ و صاحب درك معلوم كند دستوراتى غيرمتعارف ، مثل مالش انگشتان دست و پاشنهى پاها و مانند آن داد تا به كارش ببرند و سپس شربتى كه گردى در آن ريخته تا بنوشانند و پس از آن هاون زعفرانسائى از طلا خواسته برگى از برگهاى درخت در آن انداخته به ساييدن پرداخت .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٧٠