تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
حسين رفته خورجين لوازم و كيسه پول او را هم با خود برده است . پس حسن درمانده و بىبرگ‌ونوا ، با چند سكه پول سياهى كه در جيب لباس تن داشت دنباله‌ى راه گرفت تا نزديك غروب به قلعه خرابه‌اى كه غير يكى دو اطاق بىدروپيكر در آن نمانده بود رسيد و تا از گزند حيوانات در امان بماند به يكى از آنها پناه برد ، تا هوا كم‌كم رو به تاريكى گذاشت و از دورادور هم صداى درندگان صحرائى را شنيد كه به خرابه نزديك ميشوند و از ترس آن كه مبادا گرفتارشان شود به دخمه‌ى تنگى كه از يك طرف اطاق به عقب كشيده شده بود خزيده خود را به خدا سپرد . فكرش درست تشخيص داده بود كه جانوران به طرف خرابه ميآمدند و اول روباه بود كه پا به خرابه و اطاق گذاشت و پشت سرش شير و ببر و پلنگ و خرس و شغال و دور اطاق نشسته مشغول حرف زدن شدند و يكيشان گفت شب دراز است و حوصله‌مان سر ميرود بيائيد هركداممان چيزى از ديده‌هايمان تعريف بكنيم كه همگى قبول كرده شير گفت طرف چپ همين خرابه يك تپه‌ايست كه موشى در آن لانه دارد و مثل آن‌كه در آن كسى كوزه ، خمره‌ى پولى دفن كرده باشد كه هر صبح موش سكه‌هاى بزرگ و كوچك طلاى فراوانى دانه‌دانه به دندان گرفته سينه‌ى تپه كنار هم پهن مىكند و رويشان از اين طرف و آنطرف غلت زده دو مرتبه يكىيكى را به دندان گرفته به لانه ميبرد كه من از تماشاى موش و كارهايش و آفتابى كه به سكه‌ها خورده برق ميزنند لذت برده ساعتى در آنجا بسر ميبرم . شغال گفت نزديك شكارگاه من كه ده پشت كوه مىباشد درخت كلفتى است كه در اثر اجاق‌هائى كه مردم پايش آتش ميكنند خشك شده كمى از برگهايش مانده كه ميگويند معجز ميدهد ، اما معجزش خاصيت برگ و پوست تنه و ساقه‌هايش مىباشد كه اگر برگش را سائيده به بينى ديوانه بدمند به هوش آمده عاقل مىشود و اگر پوستش را شكم‌دردى بخورد هر دردى در شكمش باشد