تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
به كنار دختر ايستاده قبضه‌ى شمشيرش را كه به كمر بسته بود به دست گرفته ، پاها را چپ و راست گذارده ، با يك نفير آن را از غلاف كشيده خواست به ميان دختر فرود آورد كه دختر از وحشت آن دچار تهوع گرديده مار سياه بلندى از گلويش افتاد و مرد گفت مار را كشته دختر را باز نموده پائين آورده شربت قند و گلابش بدهند . در اين‌حال كه دختر از ترس بيهوش و همراهان نفس در سينه‌هايشان حبس شده بود جلو آمده پيشانى جوان را بوسيده گفت نه غرض سهم خواستن از مال نه از دختر و نه از هيچ‌چيز ديگر و بلكه مقصود از همه تكليف‌هائى كه به تو بر دست نزدن به دختر ميكردم و سهم مال كردن‌ها و ديگر خواسته‌ها تا سماجت آخرين بر نصف كردن دختر كه تماما جز صحنه‌سازىاى نبوده بخاطر اين بوده كه اين جانور را از شكم دختر بيرون آورم . جانورى كه سالها در شكم او خانه نموده هرآينه مردى با او نزديكى مينمود درجا تلف شده آهك ميگرديد و داروئى هم كارسازى او نميتوانست كرد كه قبل از مار خود دختر را تلف مينمود و اينك اين تو و اين هم عروس تو ، با آنچه كه به تو ميرسيد و اين هم ، يعنى تمام سهم رفاقت و شراكتم با تو كه به چشم‌روشنى عروسيتان روى آنها ميگذارم . با اين دعا كه عاقبت به خير باشيد و خوش و خوب زندگى بكنيد و من هم همان مرده‌اى ميباشم كه چوب ميخورده تو آزادش كردى و ناپديد ميگردد .

قصهء حسن و حسين

اين قصه كه نزديك به بيان گويندگانشان ميآيد و بعدها نام خير و شر گرفت داستان دو رفيق بود كه با هم همسفر شده چون به راه افتادند حسين پيشنهاد نمود حسن زاد و توشه‌اش را در ميان گذاشته بخورند و خرج كنند ، وقتى تمام شد ديگرى به ميان بگذارد و حسن قبول كرده رفتند و خوردند و خرج كردند ، تا قوت و غناى حسن تمام شد و صبح شبى كه در منزلى حسن از خواب بيدار شد ديد
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 367 | جعفر شهرى باف