آمدند و آمدند تا به نقطهاى كه ابتداى آشنائى به هم رسيده بودند رسيدند و مرد دستور داد خيمه و خرگاه به پا داشته به حسابوكتاب برسند .
اول به محاسبهى درآمدشان تا كاروانسرا رسيده سهمشان را جدا نموده هريك مال خود به كنار گذاشتند و پس از آن غنايم دزدان و آنچه كه از كاروانسرا بدست آمده بود و پس از آن درآمد از تجارت در چين ، تا به مال و منال دختر و جهيزه و آنچه كه خاقان به جوان و همراهش كه پدر او شناخته شده بود پيشكش كرده بود و همه را كه سوا و جدا كرده ، جوان مال خود و مرد سهم خود به كنار گذاشت ، اما جوان همهاش اصرار داشت كه نبايد از هم جدا شده او را همچنان مطيع و غلام خود بداند و مرد كه جواب رد داده و اينكه بايد جدا شده قطع علاقه از يكدگر نمايند و قرار شد خداحافظى بكنند .
چون كار به اينجا رسيد مرد گفت اما هنوز تمام مالمان تقسيم نشده نصف دختر هم از او مىباشد ، از آنكه با همهچيز با هم شريك شدهاند ، كه جوان اول آن را به شوخى گرفته اما مرد گفت نه شوخى و بلكه جدى از جدى بالاتر مىباشد كه نصف دختر هم از آن من مىباشد و در اين وقت بود كه جوان درمانده شده پاى معامله را در پيش كشيد .
معاملهاى كه اول سهم خودش را عوض نصف دختر به او پيشنهاد نمود كه مرد نپذيرفت و بعد از آنكه سود تجارتشان در چين و پس از آن پيشكشهاى خاقان و به اين طريق آنچه را كه تا آن زمان بدست آورده بودند ، تا نصف جهاز دختر و تمام جهاز و تمام مال خود و دختر و حتى قبول غلامى و نوكرى خود و كنيزى عروسش تا آخر از او كه باز مرد نپذيرفته گفت الا و بللا كه بايد دختر هم نصف بشود و چون به اينجا رسيد جوان مجبور شد دختر را هم نصف بكند .
پس مرد دستور داد دو چوب بلند آورده به فاصله از هم به زمين فرو بردند و گفت تا دختر را آورده يك پايش به كمر يك تير و يك پايش را به كمر تير ديگر بسته واژگون آمادهاش براى شقه كردن بكنند و چون اين كار به انجام رسيد
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٦٦