نايابترين بود و كمتر كسى مشابهشان ديده بود ، در اندك وقتى صداى شهرتشان به همهء مملكت و از جمله به گوش خاقان و حرمسراى او رسيده به نام پدر و پسر جواهرفروش معروف گرديدند و كارشان اين شد كه هرچند روز يك مرتبه مقدارى جواهر به اندرون خاقان برده به نظر ملكه و دختر او برسانند ، تا كمكم كه دختر خاقان علاقمند به پسر گرديده و چون ملاقاتها ادامه گرفت عشقش به نهايت رسيده تا آنجا كه گفت او را از پدرش خواستگارى بكند ، اما هردفعه كه جوان ماجرا را با همسفرش در ميان ميگذاشت او را دستور تأمل ميداد ، تا آنجا كه كار دختر به جنون رسيده خاقان مجبور شد خودش از پسر خواستگارى بكند و در اينجا بود كه مرد به جوان گفت بايد قبول بكند .
پس تشريفات عقدكنان آماده شده دختر به عقد جوان درآمد و به شادى آن شهر را آذين بسته چراغان نمودند و هفت شب و هفت روز فقرا را اطعام كردند ، تا قرار شد عروسى بكنند .
در اين وقت مرد به جوان گفت بايد به اين شرط قبول بكنى كه عروسيت در شهر خودت و در خانهء پدرت باشد و دستور كارت اينكه تا شب عروسى خود را از عروس به دور داشته به وى نزديك نشوى و جوان به دستور او از عروس كناره گرفته ، هرچه او التفات نموده خودآرائى و دلبرى نمود جوان گفت همان است كه گفتهام و تا زمان عروسى كه در خانهى خودمان باشد از من نبايد توقع بكنى ، تا دختر از پدر اجازهى حركت گرفت و خاقان برايش تهيهء جهاز ديده ، با همراه چهل غلام و كنيز زرين كمر و هزار بار شتر سكهى طلا و نقره و ديگر اسباب روانهاش گردانيد و تا چهار فرسخى شهر با بزرگان درگاه و محترمين شهر بدرقهاش نموده روى عروس و داماد را بوسيده به خدايشان سپرد .
به اين ترتيب آمدند و آمدند و روزها و شبها را پشت سر گذارده تا به كاروانسراى دزدان رسيدند و مرد دستور داد آنچه در چاه مانده بود بيرون آورده ، طلا و جواهرات و ارزشمندهايشان را برداشته بقيه را به مستمندان بخشيدند و باز
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٦٥