جسدشان را كشانكشان آورده در يكى از چاهها ريخته سنگ درش را انداختند و بعد از آنكه اموالشان را در چاه ديگر سرازير كردند و خودشان هم داخل آن شدند و كاروانسرادار درش را پوشانيده ، كنار آنجا انداخته خرخر خوابش به هوا برخاست .
جوان كه از مشاهدهء اين احوال همچنان بر خويش در لرز و به همسفر خود چسبيده بود با نهيب او كه هنوز اول كار است و اگر بخواهد به اينگونه جبون و كمدل و جرئت باشد به درد همسفرى با او نميخورد به خود آمده با عذرخواهى و تشكر از او كه اگر دستورات او نبود سر خود او نيز به زير تيغ دزدان رفته بود قول داد كه ديگر از هيچچيز نترسيده ، هرچه زيادتر مطيع فرمانش باشد .
پس آهسته از بام به زير آمده خود را به كاروانسرادار رسانيده سرش را بريده در چاه كشتهشدگان انداختند و به جايش خود به استراحت پرداخته تا آفتاب بالا آمد و بر سر چاه دزدان آمده سنگش را كنار كشيده منتظر آمدنشان ماندند و هريكشان كه سر از چاه بالا كشيد به بازوهايش چسبيده بيرونش آورده سر از بدنش جدا نموده در چاهش انداختند و چون كار تمام كردن دزدان به آخر رسيد و ديگر دزدى در چاه نماند داخل آن شده آنچه از وزن سبك و از قيمت سنگين بود به آن مقدار كه ميتوانستند حمل بكنند بيرون آورده بر چهارپاى مسافران به قتل رسيده بسته در چاه را مسدود نموده به راه افتادند ، كه البته اين مثقالى از خروار بود كه در انبار چاه از ساليان دراز انباشته شده بود و تصاحب بقيهاش را براى فرصت مناسب گذاشتند .
باز سير و سياحتكنان و از اين ببعد كه نه مثل سابق با قناعت و دست به عصا در خرج و قوت و غذا ، بلكه در نهايت راحتى و آسايش و خورد و خوراك خوب و رخت و لباس مناسب ، كه پولدار شده ثروتى بىحساب همراهشان بود .
به اين وضع دو مرتبه رفتند و رفتند تا به پايتخت چين رسيده ، در سرائى حجرهاى گرفته به دادوستد جواهر پرداختند و از آنجا كه جواهرات آنها از
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٦٤