دست دوستى و مشاركت بهم داده ، پا به دنبالهى راهى كه جوان نميدانست بكجا منتهى خواهد شد نهادند .
رفتند و رفتند و به دستور او از هر شهر چيزى خريده به شهر ديگر فروختند و صاحب سرمايهاى شدند ، تا در منزلى به كاروانسرائى رسيدند كه بايد شب را در آنجا بسر ببرند . پس از ورود ايشان قافلهاى رسيده ، مثل آنها براى اقامت يك شبه بار گشوده ، چارپايشان را آب و علف دادند و خود جائى اختيار و در آن صرف غذا كردند و چيزى از شب گذشته اندكاندك هر دسته به بستر خواب رفتند و كاروانسرادار در كاروانسرا را بسته پشت آن به كشيك نشست .
مرد همسفر رو به جوان نموده گفت از وضع حركات كاروانسرادار بوى ناخوشايندى به مشامم ميرسد و بايد صورت خود با دودهى اجاقمان دستوروى خود سياه كرده بر سر در كاروانسرا مواظبت احوال كاروانسرادار بكنى و آنچه ديده شنيدى به من خبر بدهى .
جوان اطاعت كرده دستوروى خود سياه نموده ، از پلههاى بام خود را به سر در خروجى كاروانسرا رسانيده ، پس از ساعتى كه مسافران بخواب رفته ديگر صدائى از كسى شنيده نشد صدائى به گوشش رسيد كه كسى آهسته به در كاروانسرا مىزند و كاروانسرادار با زدن به در جواب ميدهد و در پى آنكه آهسته كلون در كاروانسرا گشوده تعدادى سر و رو بسته را وارد كاروانسرا گردانيد ، كه با مشاهدهاش خود را به رفيق رسانيده ، به گفتن شرح ماجرا پرداخت .
مرد به او گفت در اين صورت اول كار ما اينست كه در جائى پنهان شده خود را از ديد و دسترس اين جماعت كه از راهزنان ميباشند بدور بداريم ، تا به بعد برسيم و به اتفاق راه پشتبام گرفته در نقطهاى مشرف به صحن كاروانسرا مأوا گرفتند و ديدند كه اول در دو چاه وسط كاروانسرا را كه به دهانهى هريكشان تختهسنگى افتاده بود گشوده ، سپس به راهنمائى كاروانسرادار هرچند تنشان روانهى حجره و ايوانى كه مردم قافله در آن بودند گشتند و پس از چند دقيقه
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٦٣