تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
كه اين بار نيز رندان در كمتر وقتى به صورت اولش درآوردند و چون دفعه‌ى سوم هم پول پدر را به هدر داده نتوانست كارى انجام داده رضايت او تحصيل بكند . پدر از خود و خانه‌اش رانده كه بىعقل و كفايتى مثل تو لايق فرزندى من نميباشد . پسر چون نه راهى به خانه و نه روئى كه به صورت اين و آن نگاه كند داشت كه انگشت‌نما شده بود با سرافكندگى خود را به مادر رسانيده چيزى از او خواست كه پى سرنوشتش برود و با اندك پول مادر راه سفرى نامشخص در پيش گرفت . به اول شهرى كه رسيد در چهارسوق آن جمعيتى ديد كه به گرد معركه‌اى جمع شده‌اند و چون جلو رفته نگريست ديد چند فراش قرمزپوش مرده‌اى را چوب ميزنند و گفتند بدهكار ماليات دولت بوده چون نداشته بدهد ، به زير چوبش گرفته‌اند تا مرده و گفته شده تا كسى پيدا نشده بدهى او را بپردازد به جنازه‌اش چوب بزنند . پسر دلش به رقت آمده ميگويد سه مرتبه هستىام را به كارهاى خلاف و خطا دادم بگذار اين مرتبه را به راه خدا بدهم و با پرداختن بدهى مرده او را تحويل گرفته و برده غسل و كفن كرده به خاك سپرد و به راه افتاد . هنوز نيم فرسخى از شهر دور نشده بود كه صدائى از پشت سر شنيد كه مرد سال‌دارى همسفر و همسخنى ميخواهد و با هم به راه افتادند . اما در منزل اول از او شنيد كه در سفرهاى چند نفره يكى بايد اختياردار و ديگران بايد مطيع باشند و به شرطى ميتوانم از اينجا به بعد را با تو ادامه بدهم كه گوش به فرمان من باشى و خوب و بد و راحت و زحمت و ضرر و منفعتمان با هم باشد و گرنه خداحافظى ميكنم . جوان كه از صحبت او چيزهاى نشنيده شنيده لذت برده بود و از حيث سن و سال او را دو سه برابر خودش ميديد كه تجربه‌ها اندوخته بكارش ميآيد ، و از آنطرف چيزى برايش نمانده بود كه از ضرر و زيانش دلهره داشته باشد قبول كرده