تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
* * يادشان بخير . ياد آسمان و ستاره‌هاى روشن پشت‌بامهاى شبهاى تهران قديم كه امروزه بخاطر دود و دم و ازدحام بيشمار جمعيت و خانه‌هاى لانه‌زنبورى روى هم سوار شده‌ى بدون بام آن گفتى از اصل وجود نداشته بوده‌اند !

قصه‌هاى پاى كرسى

از ديگر سرگرمىهاى خانواده‌ها يكى هم قصه‌گوئىها و داستان‌سرائىهاى بزرگترهاى خانواده‌ها براى كوچكترها يا براى يكديگر بود كه گرد هم جمع شده ، با آب و تاب تعريف ميكردند ، و در زمستان‌ها كه تعطيل‌پذير نميگرديد . به اين صورت كه هر شب اهل خانه در يك اطاق گردآمده يكى قصه‌اى را شروع نموده بقيه گوش ميدادند . قصه ، داستانهائى از شنيده‌ها و به حفظ داشته‌هاى از پدران و مادران و ديگران . يا از نقل نقالها و داستانهاى معركه‌گيرها و اگر سواد داشته كتاب خوانده بودند از شيرين‌ترين داستانهاى كتاب‌ها و كلا آنچه تربيت و تعليم و تنبهى داشته كوچكترها برايشان درسى بشود . به نمونه‌هاى زير :

قصه‌ى آزاد كردن مرده‌اى كه چوبش ميزدند

يكى بود ، يكى نبود . غير از خدا هيچكس نبود . يك تاجرى بود كه يك پسر داشت و روزى پسر به نزدش آمده گفت پدرجان من ديگر بزرگ شده بايد وارد كسب‌وكار بشوم و سرمايه‌اى خواست كسب بكند . پدر پولى در اختيارش گذاشت كه رفقاى ناباب و دشمنان دوست‌نما بر آن مطلع شده دورش را گرفته در چند روز با كشيدنش به كارهاى خلاف آن را به آخر رسانيدند . پسر به نزد پدر رفته راست و دروغ ، كه امان از دروغ ! چيزهائى سرهم كرده سرمايهء ديگر طلبيد