پاتوقهايشان هم كنار در حمامها و مساجد و نانوائىها و آبانبارها و سهراهها و دماغهى پيچ كوچهها بود كه نشسته گدائى ميكردند ، در ماجراى زير از يكى از آنها .
كسى هر وقت صبح كه بيرون ميآمده گدائى را مىديده كه با قسم و آيه به راهگذران ميگويد بدهيد كه دير آمدهام ! تا روزى به او ميگويند اين موقع كه تو آمدهاى خميرگير از خانهاش بيرون نيامده ، پس ميخواستى كى ميآمدى ؟ !
جواب ميدهد آمدن صبحها را نميگويم ، به كار گدائى را ميگويم دير آمدهام .
جوابى كه صورت طعنه ، كنايه گرفته هركس به كاسب دزد و گرانفروش و رشوهگير پرتوقع بربخورد بگويد : حق دارد بيچاره دير آمده است !
صبحانه
غذاى صبح معمولا نان و پنير و يكى دو چاى شيرين و يكى دو چپق و يك چاى ( ديشلمه ) « 8 » پشت آن بود كه مردم عادى صرف ميكردند و فقرا نان تهى بىچاى و چاىدارهايشان كه بعد از نان يكى دو چاى با آبنبات يا با كشمش مىخوردند و اعيان و خواص مطابق تمكّن ، نان و كره و مربا و پنير و شير و تخممرغ و بعضى كباب و كلهپاچه و به مناسبت فصل آش شلهقلمكار و حليم و نيمروى تخممرغ و هرچه از اين قبيل و يا غذاهائى كه از شب برايشان گذاشته شده بود .
از آنجا كه بهترين غذا را غذاى صبح ميدانستند ، همراه اين سفارش كه ميگفتند :
غذاى صبح را خودت بخور . غذاى ظهر را با دوستت بخور . غذاى شب را براى دشمنت بگذار . « 9 » اگرچه عين همين غذا ، بلكه كاملتر و سنگينتر از آن را هم ظهر
هامش
( 8 ) . ديشلمه چاى شيرين نكردهاى كه قند يا هر شيرينى ديگر را به دهان گذارده چاى را رويش بنوشند ، مخالف چاى شيرين كه قند يا شكر را در استكان ميريزند .
( 9 ) . زنها مشابه اين از قول مادرشوهر حرفى داشتند كه ميگويند در آفتاب بهار عروست را -