تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
نتيجه رسيده بيمارشان علاج بشود مقاديرى ديگر به كنار طاس يا شمع و چراغ ميرسيد و جن‌گير كه وضعش متغير و به خود حالت غمزدگى و التماس و بسا گريه ميگرفت از پادشاه طلب بخشايش مينمود و با قسم‌نامه كه كلمات و جملاتى نامفهوم بود و بلندبلند ميخواند قسمش ميداد ، تا سلطان نرم شده ، از سر تقصير بيمار ميگذشت و براى خاطرجمع كردن حضار و به كمال رسانيدن كار خود به كودك ميگفت بگو نان و نمك حاضر كنند و چون حاضر ميشد ميگفت به پادشاه بگو انگشت به نمك زده به زبان بمالد و لقمه‌اى از نان بخورد و چون اين كار نيز صورت ميگرفت ميگفت بگو نان و نمك بيمار را خورده‌اى و اگر از پيمانت سرپيچى كنى به زندانت خواهم افكند و حالت سلطان را از كودك سئوال مينمود ، كه اگر سلطان بداخم و غضب‌آلود ديده شده معلوم بود قول و قرارش غيرواقعى و هنوز بر سر انتقام مىباشد و اگر خنده‌روى و در حال خوردن ميوه و شيرينى نموده شده بود آشتى كرده خيالشان آسوده باشد كه بيمارشان خوب شده تا خطاى مجدد از او سر نزند به سلامت خواهد بود و در صورت اول كه شيشه بطرىاى آورده به دست گرفته به كودك ميگفت به سلطان بگو اين شيشه را وسط مجلس بگذارد و كودك كه كاملا مسحور شده ، بنظرش رسيده بود اطاعت سلطان را اعلام مينمود ، و ميگفت به او بگو خود و همراهانش درون شيشه بروند و چون داخل ميشدند ميگفت بگو درش با چوب‌پنبه محكم بشود كه اين نيز انجام ميگرفت و سپس چوب‌پنبه‌اى به دست راست و بطرى موجود را به دست چپ گرفته اورادى خوانده به آن فوت مينمود و چوب‌پنبه را در شيشه گذارده به دست سرپرست مريض ميداد و ميگفت تا آن را در جاى تاريك دور از دسترس و رفت‌وآمد قرار با پارچهء سياه رويش را بپوشاند و خيالش آسوده باشد كه همه قبيله و كس و كار پادشاه اجنه را با خودش در شيشه كرده ، تا خودش در آن را باز نكند از توى آن بيرون نتواند آمد و با انگشت سبابه و شست پلك چشمهاى كودك را خوابانيده ، نورش را خاموش و اگر طاس آب بود از جلووش