تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
و اشعار زير كه لوطىها در وصف كولىها ميخواندند :
سرخاب سفيداب نون يخه « 106 » دارم * ده تا شوَور يك بچه دارم مهره مار دارم خرماى لنبون * خوردش بده و خودتو بجنبون هم سبد دارم هم ك . كفتار * با اون نه دو بار و ده ، ديويس بار خرجم زياده خريد و زياد كن * دَس بكش به رو مولا رو ياد كن فال يكقرونه ، نه شاهى صنار * در گوشه كنار دو زار و سه زار « 107 » شووَرَم پول ميخواد و تنگ غروبه * خدا مرگم بده اين‌كه مث . . .
در اين زمينه نقل زير از دوستى كه در بين صحبت در ميان گذاشت : در خلوتى بعد از ظهر روزى يكى از اينها كه كلاغىاى بر سر پيچيده چهره‌اى نمكين داشت با بغچه‌اى بر پشت و چند سبد بر سر وارد دكان شده گفت در پيشانيت نشانه‌هائى از سعادت ميبينم . ميخواهى فالت را بگيرم ؟ كارى نداشتم و سرگرمىاى ميخواستم ، گفتم جلوى انظار پسنديده نميباشد اگر ميخواهى بايد به پستو برويم . مثل اين‌كه دخلش جور نشده بود . دودل و مردد كه پائى به جلو و پائى به عقب داشت داخل شده سبد و بغچه‌اش را زمين گذاشت و دستم را گرفته نظرى به آن انداخته اسمم را پرسيد ؟ گفتم محمد . گفت طالعت به محمد ميرود بگو الهم صل على محمد . جوانى هستى راستگوى و درست‌كردار و خوش‌رفتار اما دستت بىنمك و با هركه خوبى كنى بدى ميبينى . نانت را ميخورند و بدت را ميگويند . سپس آئينهء كوچكى از جيبش درآورده گفت نياز فالت را روى اين بگذار تا خوب خوب‌هايش را بگويم و چون يك قران كه پول چهار پنج فال بود روى آينه‌اش
هامش
( 106 ) . نوعى شيرينى لقمه‌اى كه از خمير چندلائى نازك درست شده در روغن تفت داده رويش خاكه‌قند پاشيده شود . ( 107 ) . سه قران .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 158 | جعفر شهرى باف