گذاشتم . نگاهى بطرفم انداخته گفت پس گفتى اسمم محمد مىباشد . دستى بكش به صورت و صلوات تمام بفرست و پس از قبولى فرمان گفت سه سفر روى آب در پيش دارى كه يكى از آن زيارت خانهء خدا مىباشد و قبر دوازده امام را زيارت ميكنى .
سه زن و دوازده اولاد به طالع دارى كه از يك زن و دو تا از فرزندانت اذيت زياد ميبينى . بزرگ قوم خودت ميشوى كه همه حسرتت را ميخورند . نشانى در اندام دارى كه نشانهى دولت مىباشد . رفيقى دارى كه جلووت دوست و پشت سرت دشمنت مىباشد . راز خودت را به كسى نگو كه ضرر ميبينى . و چون جلب توجهى از من نديد گفت زنى را دوست دارى كه در وصالش بايد ايستادگى بكنى ؛ و چون سخنش به اينجا رسيد گفتم راست ميگوئى و يك قرانى ديگر جلووش گذاشتم و گفتم قربان دهنت كه هلاكم كرده است ، حالا بگو راه رسيدن مراد به چه جور مىباشد ؟ چون قرانى دوم را ديد چند ريگ سياه و سفيد و چند تكه پوست و ريشهى درخت از بغچه درآورده به دستم داد و گفت با اينها در برابرش يوسف ميشوى ! به شرط آنكه خودت هم عرضه بخرج بدهى ! و وقتى معنى عرضه را پرسيدم ؟ گفت زنها همهشان اول اور و ادا در ميآورند بعد نرم ميشوند ، مرد نبايد گوش بدهد ، تا فرصت گير بياورد بايد تاخت بكند ، اگرچه به زور باشد . مهره مارها و مهر گياههائى را هم كه دادم به جيب چپت بگذار كار را درست مىكند . من كه در عقب چنين فرصتى بودم مجبور شدم امتثال دستوراتش نمايم ؟ ! و در پى اعتراض و بد و بيراهش حرفها و اثرات مهر و محبتهائى كه داده دليل بىادبى و طرف علاقهاى را كه برايم تراشيده بوده خودش ذكر بكنم !
كاسهبشقابىها ؛ كه خورجينى به دو طرف شانه انداخته همراه كاسه بشقابهاى سفالين لعابدار خود اين گونه داد ميزدند : آى كاسه بشقاب .
كاسههاى آبخورى . پيالههاى ماستخورى . قدحهاى آبدوغخورى .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص١٥٩