كه باشد جملهى « با سيلى صورتش را سرخ مىكند » از همين باشد . در اين سئوال كه اگر دخترهاى به بلوغ رسيده صورتشان با سيلى سرخ ميشد ، صورت ديگران كه از اكثريت طبق مثل معروف « خون ميچكيد » از كجا و به چه وسيله سرخ و از لپهايشان خون ميچكد ؟ ! همراه قهقهههاى از ته دل كه با همه فقر و دست به دهان بودن يك لب داشتند و هزار خنده ، غم و درد و مشكل و كسر وقت و خرج و گرفتارى و ابتلا نميشناختند از چه بود ؟ !
و اين يكى از شعرهاى اين روز بود كه لوطى تار و دنبكىها كنار بساطها زده و خوانده بچه رقاصهايشان با گيسوان بلند افشان و لباس زنانه و صورت سرخاب سفيد ماليده با رقصهاى دلربايشان كه بمراتب از زنها بهتر و قشنگتر ميرقصيدند همراهيشان ميكردند :
سيزدهى سال پيشتر * من بودم و آبجى اختر
من بودم و خاله همدم * من بودم و عمه مريم
بار و بونه رو بستيم * بتوى گارى نشستيم
سَموَر و فرش و قليون * سيخ كباب ، كماجدون
صحراى سبز خرم * غنچه گلاى پرنم
خنده و رقص و شادى * حرف عروس دومادى
بسكى كه عشوه ريختيم * درد كمر گرفتيم
سبزههارو تا بستم * شوور اومد به دستم
همونجا خواستگار شد * يه هفته بعد سوار شد
اين بچهى به بارم * از روز سيزده دارم
اون سالى كه نرفتم * هزار مرض گرفتم