لنگى ) « 10 » ها سكوت مينمودند و در ، باغ خاله « 11 » درهم برهمها و هردمجوشها « 12 » و موقتىها مأوا ميكردند . مخصوصا در اين محل كه توسط « خاله » صاحب و اجارهدار باغ همهگونه وسائل پذيرائى از قبيل فرش و سماور و ظرف و چراغ و غيره در اختيار مسافران قرار داده ميشد تا آنجا كه وسائل خلوت اهل خلوت نيز در تك اطاقك روستائى آن فراهم ميآمد و از هر سو صداها و نغمههائى از جمله آواز آوازهخوانها و شعر و غزل مشاعرهكنندگان و ساز و طنبور عشرتطلبان و نماز و دعا و مناجات و زيارتنامهخوانى هاى متدينين و راز و نياز عقباداران كه به گوش ميرسيد و همه ساله بر مشتريان آن اضافه شده ، همراه حال و صفائى بس دلنشين ، مخصوصا در شبها كه چراغ فانوسىها و چراغ زنبورىهايشان روشن و بساطهايشان گسترده ، جمع شده بود ، و فرياد خاله كه يكسره به طرف عروسش « منور » كه به كار مسافران برسد صدا برميآورد ، با اين جملهى پر دق و دل كه ( منور ! ) جيگرت بريزه ، حجلهخونه درس كردى ! يه ساعت پسرهرو ول كن برو به مسافرات برس ! و خود آن باعث تنوع و چشمچرانى به طرف منور و كنجكاوى مسافران ميگرديد .
درختهاى توت وقفى
ديگر از اسباب جلب ييلاقى و مسافر و زاير به اين مكان يكى هم وجود درختهاى توت وقفى مسير و محل و اطراف آن بود كه اهل خيرهائى كاشته نذر زوار امامزاده داوود نموده بودند كه خود تنقل و بلكه غذاى مسافران يك لا قبا را تشكيل ميداد « اگرچه از اين نوع درخت در تمام مسيرها و جادههاى اطراف شهر
هامش
( 10 ) . يك لا قباها كه از اسباب سفر فقط تكه لنگى با خود حمل ميكردند .
( 11 ) . باغى در جنوب استخر بنام باغ خاله .
( 12 ) . متفرقهها ، موقتىها ، بىبند و بارها .