استكان نعلبكىها و چاى خبركنهاى پرحرارت و دود و بوى دلپرور كبابهاى شبانهروزى دكانهاى كبابى و بساط پرجلوه جلاى ميوهفروشان بساطى و دكاندار و طبقى و داد و فريادهاى عرضهى درهمشان كه لطف بىاندازه بدان ميبخشيد .
همراه گذر و بازار پرجنب و جوش و خوراكىفروشها و سوغاتىفروشها و اوصاف امتعهى خوش منظرشان ، از طبقهاى كلّه به كوت توت سفيد و تغارهاى لبالب و كوزههاى شاهتوت و لاوكهاى بزرگ كلهقندى كرههاى گاوى و گوسفندى محلى و قالبهاى پنير روى هم بالا آمده و گردوهاى با پوست و پوستكندهى خرمن شده در گوشه كنار و فال فال كردهى آبزده در مجمعه و چراغهاى زنبورى و فانوسى و آويزى روشن و لنترها و گردسوزهاى نورافشان بالا و كنار بساطها و با آمدن برق ، ريسههاى لامپهاى سفيد و الوان سراسرى هرچند قدم معبر و دهانهء دكاكين و اجتماع مشتريان مقيم و مسافر خورنده و برنده كه براى سوغات بخرند . محل و مناظرى بس مطبوع خودمانى كه خود ديدنش خستگى از تن مسافر دور مينمود ، چه رسد كه روز و هفته و ماهى بخواهد در آن رحل اقامت افكند ؟ ! احوال و محل و منظرهاى كه چون شب گذشته حال و هواى امروز آن برايم به تعريف آوردند كه جز محشر كبرائى از آشفتهبازار و ازدحام كسبهى غير بومى غربتى بداخم نچسب بداخلاق جيب خالى كنى نديده ، از شلوغى و سكنه و ساختمانهاى بهم زنجير شدهى چند طبقه و خشكى و بىروحى برخوردكنندگان ، چنان كه به قسمت ديگر شهر پرآشوب و غوغاى تهران سياه پا گذاشتهاند ، بىاختيار اشكم به دامن فرو چكيد كه گويا چنين تقدير يا تكليف شده چيزى از اثر و آثار گذشته بر جا نمانده ريشهكن بشود ، اگرچه قصبهء فرحزاد و گذرچه و « باغ خاله » ى آن باشد ! تا آنجا كه امر به سكوتشان نمودم ، چه نتوانستم ديگر گوش به بقيه تعاريفشان بدهم . خاصه كه در آن حال به ياد مزرعهء هفتصد سالهى كنار شهر لندن كه به همان نام و وضع و شكل و شمايل و به صورت زندهى فعال نگهدارى و ضبط شده بود ، و دنبالش به ياد گورستان نهصد
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 428
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٤٢٨