همه چيزشان بهم ريخته جلوى سر و همسر كنف و سربزيرشان كرده بود ! هواى بىاعتبار و سرمائى غافلگيركننده كه درباره بىاعتبارىاش ضرب المثل ( چه هواى بهار و چه كون بچه ) ساخته شده بود .
ديگر آنهائى كه ميل باغ و ساقى و مى و مطرب نموده باغات اطراف شهر را اختيار ميكردند ، و ديگر آنهائى كه هوس سفر به دلشان افتاده عازم بلدهها و سرزمينهاى دوردست و حتى زيارتگاههاى خارج مرز مانند عراق و شام ميشدند . راه افتادنى كه با يك پيشنهاد مثلا در قهوهخانهاى به رفقا ، مورد قبول قرار گرفته ، همان روز ، يا فرداى آن حركت ميكردند . چه نه پاسپورت و ويزا و اجازهى خروج و دخولى لازم داشت و نه فكر و تعقل پيشبينىاى تا به مخارج و مسائل آن فكر بكنند و تنها كافى بود پيشنهادكننده دشنامى پس حرف خود براى نكولكننده آورده « مثلا جاكشا نمييان » و حاضران تأييد بكنند و روانه بشوند !
پس از آن بىبند و بارها و خوشخيالها و تحت تعقيبها و سرخوردهها و دزد و دغلها و انتقامجوها و درماندهها و فرارىهاى از گرفتارىها و خرج زن و بچه و امثال آنكه چارهساز و حلّال مشكلات تماميشان فرار و بقول خودشان ( سر به پرن دشت بيابون ) گذاشتن و سربهنيست نمودن و رو به شهر و ديار ديگر آوردن بود و وقتش همين بهار تا اواسط آنكه هوا در اعتدال و كموبيش سبزيجات و خوردنىها سر از دل خاك و شاخ درختان برآورده ميتوانستند با دستبرد به كرت و جاليزهاى صيفى مردم و سردرختىهاى باغات و درختهاى كنار جاده ارتزاق بكنند و به گفتهى خودشان هنگام تصميمگيرى براى حركت كه ( توت ميخوريم ميريم برميگرديم ) توت و امثال آن بخورند . توتهائى كه درختهايشان به نذر و وقف و مبرات براى مسافران بىزاد و توشه كه شرحش خواهد آمد كاشته ميشدند و ديگر درختها و محصول كرت و جاليزها هم كه براى يك شكم مجاز بود تا هركس به مفت بخورد .
و در آخر آنهائى كه ييلاقات و زيارتگاههاى اطراف شهر را قرارگاههاى از
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٤٢٦