سپس گوش و بينى و شرمگاه و چشمانش را كه بيرون ميآورد و در آخر ، در برابر ديدگان ديگر زنان خانه كه رو خراشيده ، گيسو كنده ، فرياد كشيده تضرع دست كشيدن از او ميكردهاند سر از بدنش جدا نموده محل را ترك مىكند و اشعار زير كه در مرثيهاش كسى از زبان زنان خانه ، ساخته ميپراكند ورد زبانها مىشود :
عليشا چاقو نزن اشرف جو - نم جوونه * عليشا چاقو نزن اشرف جونم مهربونه
هنو بيستش نشده فكر جوونيش رو بكن * كامى از دنيا نبرد فكر ناكوميش رو بكن
بىمروت ! به يه زن حربه مگه چن تا ميشه * سينه و پشت و شكم ضربه مگه چن تا ميشه
طفلكى چى به تو كرد اينهمه تا خون بخوره * بيگنا بود به خدا ، آخه ميخواس نون بخوره
عليشا چاقو نزن اشرف جو - نم جوونه * عليشا چاقو نزن اشرف من مهربونه
كارى كه صدايش به سراسر مملكت پيچيده مورد رقت هر زن و مرد گرديد و در اعدامش كه پير و جوان به تماشا و تف تفهاش رفتند و نام عليشاه كه بدترين نامها معلوم شده ، در هر منازعهى ميان مسافران درشكه و شوفرها با درشكهچىها ، درشكهچىاش عليشاه خطاب شده . درشكهچىها كه به جوابشان جملات شعرگونهى زير را ساختند :
به اين صورت كه چون يكيشان به هر علت عليشاه خطابشان ميكرد در جوابش ميگفت :
عليشا ! جون عليشا * ك . . . گذوشتم پشت باغشا
صد تا وايسادن ، اونجا تموشا * شد پاچت رنگِ ، رختِ فراشا « 48 »
گفتى به ننهت ، آقا عليشا * يك هيولا داش ، قد منتشا ! « 49 »
گف ننهت بگو ، چشم بد بدور ! * بازم تو ك . . . را ، . . . عليشا
كه وقتى در چهارراه سرچشمه شوفر اتوبوسى كه در اتوبوسش بودم اسم
هامش
( 48 ) . نظر به سرخ و رنگ خون بودن لباسهاى فراشهاى دولتى .
( 49 ) . چوب سياه سخت گرهدارى كه دراويش به شانه ميگذاشتند .