جواهر جلو آن تلئلؤ مينمود و ماهىاى از طلا و جواهر بدلى بر طرف چپ زلف قرار داده ستارهى طلائى بر بالاى ابروى چپ ميچسبانيد و مهمانها و مشتريانش بيشتر از نظامىها و قشونىها و نظميهچىها و امنيهها بودند كه به آن طبقات علاقه و ارادت ميورزيد و بوسيلهء همانها نيز شد كه بساط آفتاب را برهم ريخته وى را متوارى گردانيد و طولى نكشيد كه خود او نيز از مال و جسم طعمه لاشخوران مهاجم گرديده مقروض و متضرر فرارى گرديده پس از چندى در رديف خودفروشهاى طبقه دوم شهرنو درآمد ، و اشعار زير كه در وصفشان ساخته شده در دهان لوطىها افتاد :
آفتاب مهتاب چه رنگه * سرخ و سفيد دو رنگه
آفتاب چو گل لطيفه * مهتاب چو گل قشنگه
آفتاب مثال دنبه * مهتاب مثال سنگه
اين مثل غنچه جفته * اون مثل پنجه تنگه
گرزى ميخوام چو تُخماق * با هردو تا بجنگه .
خالكوبى
از جمله نشانههاى لش و لاتى و علاقه ميان جوانان ، مخصوصا لش و لاتها و ( داش ) ها و دست چوب بالابروها و باجگيرها يكى هم خالكوب كردن بدن بود كه تقريبا تداول عام داشته هر يكّهبزنى به نشانهء گردن كلفتى و زورگوئى بدن خود خالكوبى مينمود .
خالكوبىها از پشت دست و ساعد و بازو شروع شده ، در بعضى به تمام سپنه و پشت ميرسيد ، كه تمام آن را با شكل و اسم پهلوانان شاهنامه ، يا دوستان و رفقا و محبوبه ، معشوقههاى خود خالكوبى ميكردند . اين خالكوبىها بعضى دلپذير و چندرنگه و استادانه ، در خطوط و نقوش زيبا و در بعضى زشت و بدخط و نقش و ناشيانه كه فقط رنج سوزن آن به بدن خواهنده رسيده ، نشانش نموده ،