همراه دستپاچگى و وحشت زياد اين حرف و نظر را داشتند كه آبله كور مىكند ، سرخك گور مىكند و در معالجهاش سعى زيادتر به كار برده تا آنجا كه اگر ديگر بيمارىها را سرسرى گرفته سر خود درمان ميكردند سرخك گرفته را پيش حكيم ( طبيب ) ميبردند .
اگر مخملك ميگرفت كه از تنش مانند كهير دانهها و تكههاى سرخ بيرون زده بود : خنكىاش ميدادند . لاى مخمل قرمزش ميخواباندند . بر پيشانيش اسامى : شداد ، نمرود ، قارون ، ابليس مينوشتند .
اگر آبله مرغان ميگرفت كه مانند گنده تاول تنش دانه ميزد و آب مينشست و تب شديد مينمود : از بودار و سرخ كرده دورش ميداشتند . با سوزاندهء پشكل ماچه الاغ ( عنبر نسارا ) « 256 » دودش ميدادند . آب انار شيرين ، شير خشت ، آب شاهتره و عنابش ميدادند . بر ريسمان تابيده دختر نابالغ كه هنوز دندان شيرىاش نيفتاده بود هفت مرتبه سوره ( الم نشرح ) « 257 » را خوانده جلو چشمش ميآويختند .
دانهء گندم را در شير مادرش خيسانده در آفتاب ميپاشيدند .
اين دردها و امراض و اسقامى بود كه از حتميات اطفال بود كه بايد به آن مبتلا بشوند و درمانهايشان كه ذكر گرديد و ابتلائات ديگرشان از قبيل : زمين خوردن ، پرت شدن از بلندى ، سوختن ، تب ناگهانى و مانند آن بود كه دربارهء زمين خوردن و پرت شدن و امثال آن ميگفتند ، اگر بچه زمين نخورد و سر و جائيش نشكند بزرگ نميشود و ديگر ابتلائاتش مثل تب تند و غش و چشمدرد ناگهانى تعبير به چشم و نظر بد گرديده ، برايشان اسفند دود ميكردند . تخممرغ
هامش
( 256 ) . براى اينكه خريدار اين دوا يعنى پشكل ماچه الاغ زنها بودند ، براى حفظ حرمت خودشان كه تداعى ذهنى عطار يا بقال با خودشان نشوند به اسم عنبر نسارايش ميخواندند !
( 257 ) . از ليچارگوئىهاى بچهها در مدرسه بود كه در درس الم نشرح قرآن ميگفتند الم نشر ، دلم غش رف و الخ .