تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
بعضى اطبا در كمال صحت بدن زيست كرده ، اما همواره سرپا ميايستاد و هرگز به روى صندلى و نيمكت كارگاه فنى من كه گمان ميكردم ملاحظه روغن و كثافت آن را مىكند نمينشست ، و چون تحقيق به عمل آوردم و خود روزى او را در قهوه‌خانه كه براى كارى بسراغش رفتم معاينه ديدم در آنجا نيز ننشسته بود ، و با آنكه جهت مصاحبت با دوستان و كشيدن ترياك به آنجا ميرفت كه لازمه‌اش نشستن بود همچنان وسط قهوه‌خانه ، حتى بدون تكيه دادن به جائى ، سرپا ايستاده ترياك را نيز سرپا صرف مينمود ! كه اين براى من معمائى شد كه درصدد تجسس برآيم و معلوم شد از ترس شپش و اينكه از همنشينى و برخورد و نشست و برخاست آلوده شده آن جانور به لباسش نفوذ كند اين زحمت بر خود هموار مىكند ، اما مرضى گرفت و مبتلا به بيمارىاى شد كه شپش نه تنها ريش و سبيل و سر و لباسش را فرا گرفت بلكه پوست بدنش دچار عارضه‌اى گرديد كه توليد شپش مينمود و چون بعيادتش رفتم نه فقط شپش تا منخرين و مژه‌هايش خانه گرفته بود ، بلكه ورقه‌اى از آن در زير پوست تمام بدنش مالامال گرديده بود ، در حدى كه چون نقطه‌اى از بدن را كه خارش عظيم داشت ناخن ميكشيد شپش از آن چون لانهء مورچه كه در آن آب ريخته باشند جوشيده بيرون ميريخت ، علاوه بر بوى زننده‌اى كه از او تصاعد مينمود ! ! دوست و مصاحبى بود مفيد . روحش شاد كه از او بسى ندانسته‌ها دانسته نياموخته‌ها آموختم . از گفته‌هاى اوست كه با دهاتى دوستى و اياب و ذهاب مكن كه اگر تخم‌مرغى بياورد مرغى عوض ميخواهد و در ازاى بهى دهى مطالبه مىكند ، و در ده سكونت مگير كه ده و معاشرت با روستائيان آدمى را چشم تنگ و احمق مىكند و در شاهد سخنش اين ماجرا كه وقتى در يكى از دهات ارباب كه در سلطان آباد بوده بر سر دسته بيلى كه از كسى بدست نفر ديگر ميشكند نزاعى درميگيرد كه در آن پنجاه نفر كشته شده ارباب مجبور به عزيمت و مداخله مىشود ، و چون كدخدا و ريش‌سفيدان را مورد مؤاخذه قرار ميدهد يكى از آنان ميگويد ارباب ! دياتى ( دهاتى ) كه از ديوار كسى بالا نرفته گو ( گاو ) كسى ندزديده ، معرفت نداره به او ميگويند دهاتى ! به حرف بهشت فرست‌ها گوش نكن جهنمى ميشوى . آدم خوب كسى است كه با او معامله نكرده‌اى . افراد در غذا و سفر و معامله شناخته ميشوند . به چشم تنگى و خست شناخته شدن و محتاج نبودن بهتر از به سخاوت مشهور شدن و