اكراه كند ناقص در ذات مىباشد ، پس اگر من دل به يكى از صنايع خدا داده به ستايشش برآمدم تأسى به خالق خود كردم ، و ديگر من نيز انسانى همانند ديگر انسانهاى سلامت كه داراى ارواح مختلف از روح ملكى و انسانى و نباتى و حيوانى و بهيمى و صاحب حوائج و تعلقات به خواب و خور و شهوات بوده و هستند ميباشم كه لازمهاش همين احوال بوده اگر كسى به حكم داشتن سيادت و كسوت غير ديگران توقع غير آن از من داشته باشد ، اين خطاى انديشهى او ، نه خطاى من و خواستههاى من مىباشد ، بهمانگونه كه جدم رسول خدا در جواب آنها كه ايشان را جداى از ديگران پنداشته ، تصورات دور از فهم برايشان ميكنند جملهء ( انا بشر مثلكم يوحى ) را ميفرمايند ، در اين معنى كه من نيز بشرى مانند شما ميباشم ، با تفاوت اين كه به من وحى رسيده بشما نميرسيد . پس در جائى آدميان ، حتى پيامبران خدا ، بنا بمصلحت پروردگار اسير شهوات جسمانى ميباشند ، چه جاى تعجب اگر سيدى دل به كسى بسته ، يا واعظى سوز دل بر سر منبر عرض بكند ، و اضافه مىكند گفتهاند خودت را از ديگران و ديگران را از خودت بشناس ، يعنى ببين اگر خودت در شكم گرسنه ميتوانى دست بغذاى در سفرهى گسترده نبرى ديگران را همانگونه بدان و برعكس ، و مىافزايد رازى ميخواهم برايتان فاش كنم و اين همان حسن خلاف بينى و تصورات دور از واقعيت مردم دربارهء ماست كه منزلت و موقعيتمان بخشيده ، تنها عيب من در آن كار اين بود كه بايد اين اقبال و موهبت كور و كرى ذهن مردمان كه حتى سخن پيغمبر خود قبول نداشته ما را جداى از جنس بشر دانسته ميدانند حفظ كنم و افشا كردهام .
شئامت طعنه !
اين سيد حسن خان مردى بود كتاب خواندهى اهل اطلاع و مشتاق مطالعه در آن حد كه چون صبح با روزنامهاش آمده پاى جرز دكان من ميايستاد تا ظهر و بعد از ظهر كه هنگام ناهار ميرسيد بدون تغيير حال و حركت كه گهگاه پا عوض مينمود سر از آن بلند نميكرد و از تاريخ و تيترش گرفته تا نقطهء اتمام صفحه آخر آن را مرور مينمود . سيگار ، پيوسته اما به آرامى ميكشيد و از اعتيادات معتاد بترياك بود كه روزى سه بار به صورت خوردن صرف ميكرد و گاهى جهت تفنن بقهوهخانه رفته ميكشيد ، اندازه مصرفش در مقدارى كه همه عمر از آن تجاوز نكرده بود و چنانچه ذكرش گذشت نود و چند سال خلاف نظر ( دخانيات سرطان ميآورد )