ميگفتند دلجوئيت را قربان و ترحم به از دست رفتگان ميكرد ميگفتند بيكس نوازيت را قربان ، تا آنجا كه بعضى چون به او ميرسيدند از غايت شوق ميگفتند اى ابو الحسن قدّت را قربان . اى ابو الحسن شكلت را قربان . اى ابو الحسن رويت را قربان ، اى ابو الحسن مويت را قربان ، ابو الحسن جمالت را قربان ، كمالت را قربان ، لسانت را قربان ، بيانت را قربان . و چندان از زبان زن و مرد مدينه قربان صدقه ابو الحسن ميرزا ميرود كه حالش دگرگون و عنان اختيار از كفش بيرون شده نام و ننگ را فراموش كرده ميگويد اى ابو الحسن اگر آن روز مردم مدينه بودند كه ترا آنطور ستايش ميكردند امروز فصيح زمان است كه از روى منبر آواى بيچارگى بلند كرده ميگويد : ابو الحسن چشمت را قربان ، اى ابوالحسن دهانت را قربان ، دندانت را قربان ، خويت را قربان ، بويت را قربان ، مهرت را قربان ، قهرت را قربان ، خصالت را قربان ، مثالت را قربان ، كلّت را قربان ، جزء جزئت را قربان و به اين ترتيب سراپاى ابو الحسن ميرزا قربان صدقه رفته و وقتى خوب عقدهء چند ساله را خالى مىكند و ابو الحسن ميرزا را در شاهنشين مينگرد كه از زحمت شرم غرق عرق گرديده چون عقرب گزيده به خود تاب مىخورد و كم و بيش آشنايان مطلع را مشاهده مىكند كه سر به گوش هم نهاده نجوا ميكنند عنان سخن را روانهء كربلا نموده ميگويد : تا معلوم خواص شود كه براى چه بقلبم رسيد تا روضهء على اكبر را نخوانم از منبر به زير نيايم و آن را بدين صورت توصيف بكنم به اين خاطر بود كه على اكبر براى حسين نور چشم ، قوت پا و روشنائى دل و بالاتر از همه ثانى جدش پيغمبر و تالى پدرش على بود كه از صدر زين بر زمين افتاده بود و با از دست رفتن او دل و جان خود و جد و پدر و همه كسش يك جا از دست رفته بود !
پس در حالى كه عرق از سر و رويش چون قطرات باران فرو ميريزد با اين بيت كه : ( از سر كوى وفا هر كه ز هستى گذرد - جان فدا كرد كه تا هستى ديگر گيرد ) دست و پاى منبر را فراهم آورده فرود ميآيد و چون بنزديك در ميرسد لله آقا سر راه بر او گرفته با اعزاز تمام بطاقنمايش ميكشد و به احترام آنهمه دانش و فصاحت پيشانيش بوسيده ميان خود و ابو الحسن خانش نشانيده دست شاهزاده را در دستش نهاده ميگويد اميدوارم اين غلام را بفرزندى قبول فرمائيد ! و همين خدعه و زيركى كه به روى دست تزوير ملائى او بلند شده بوده باعث مىشود تا تنبيهى عظيم به سيد داده ، در اين نتيجه كه تا شاهزاده در قيد حيات بود كه چند صباحى ديگر هم پس از آن نزيسته به مرض سل درگذشت جز به نظر فرزندى بر او ننگريسته
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٣٧٩